گاهی اوقات ما آدما چقدر از آدمیت دور می شیم. اصلا انگار یادمون می ره انسان هستیم یا اینکه طرفمون انسانه! چقدر گاهی انسان بودنمون رو ارزون می فروشیم. از خودم خجالت می کشم وقتی به یاد می آرم که...
کاملا خاطرم هست، انگار همین دیروز بود یا شایدم... قرنها پیش... ظهر یه روز گرم تابستون، با صدف بهترین و صمیمی ترین دوستم از کتابخونه برمیگشتیم، مدرسه ها تعطیل بود و من هم معمولا تعطیلات رو به خوندن کتابهای رمان یا شعر و ادبیات می گذروندم. لذتی که ...
تو مثل صبح بهاران، من خزان روزگارم
تویی آن ساحل آرام، من چو موجی بی قرارم
تو پر از بار و بر و من، تهی از بود و نبودم
تو همه تازگی و من، بغض سنگین بهارم
پروردگارا! چشمه جوشان محبتی در اعماق قلبم می جوشد، آن را سرشار از عشق و عطوفت می کند و احساساتش را پاکترین و نابترین احساسات، سخنانش را لبریز از عشق و رخسار زنگار گرفته اش را با اشکهای سوزان، گلگون.
بوسه ای بر پیشانی داغش نواخت و آرام زمزمه کرد: امروز حتما می برمت بیمارستان. قول میدهم! پسرک چشم گشود و با مهربانی نگاه پرسشگر و ناباورانه اش را به او دوخت.
کاملا غیر منتظره بود، مثل باریدن بارون وسط یه تابستون گرم! کی فکرش رو می کرد؟! من؟! منی که هیچ اعتقادی به عشق و عاشقی نداشتم، منی که تنها عشق زندگیم، اهداف سیاسی ام بود، من که...
شعر زیبای حمید مصدق از زبان جوانی شیدا و پاسخ بی نظیر فروغ فرخ زاد از زبان معشوق او رو حتما خوندید. اما تا حالا به این فکر کردید که شاید باغبان پیر هم حرفی برای گفتن داشته...؟