بیا کمی پیاده برویم!
دیگر من و تو، حتی اگر دست در دست هم، و سخت عاشقانه، تمام شهر را هم بپیماییم کسی از ما قباله نخواهد خواست و کسی پا به حریم حرمت مهرمندی هایمان نخواهد گذاشت.
محمد صالح علا، مجری معروف تلویزیون که او را با برنامه خوب «چند قدم مانده به صبح» به یاد داریم در شماره جدید مجله کتاب پنجشنبه یک متن عاشقانه درباره خودش نوشته است که بدون هیچ توضیح اضافه آن را می خوانیم:
هرچند یکبار ایمیل هایی در باره ایران میگیریم که عکسهای خنده دار را نشان میدهد و موضوع فقط در ایران یا only in Iran است. این ایمیل ها اگرچه خنده به لب مینشاند و بعدی از ابعاد جامعه ایران را نشان میدهد اما در ایران چیزهایی هم هست که ساده از کنارشان میگذریم.
تو یه جمع دوستانه یکی از بچه ها گفت: خدا رو شکر تو محل کار همسر من هیچ خانومی کار نمی کنه! و دو دوست متاهل دیگه هم همین حرف رو تایید و بر خوشحالی ناشی ازین امر تاکید کردند!
گاهی فکر میکنم دارم خیلی خودخواهانه بچهام را بزرگ میکنم. بعد نگاه میکنم و میبینم همه مادرها همین کار را دارند میکنند، اما هر کدام «خود»شان یک چیز میخواهد.
تئوری ها همیشه منطقی تر و تر و تمیز تر از واقعیت هر ماجرایی هستند.
مثلا آن مادرمرده ای که چند دهه پیش تئوری و پیش نویس پیکان را بیرون آورد، همه لابد به به و چه چه کردند که یک ماشینی هست که 160 تا می رود و چهار تا چرخ رویال دور سفید دارد و جلو داشپورت طرح چوب و…
بعد از جنگ آمریکا با کره "ژنرال ویلیام مایر" که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار داد.
وقتی یه موردی اتفاق می افته هر کس برداشت متفاوتی ازش داره و به اندازه ی آدمای دنیا میشه برداشت های متفاوت از یه قضیه داشت، اما در مورد پدر و مادر و دیدشون نسبت به قضیه یکم اوضاع فرق می کنه. ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و...
آدم بعضی وقتها از رابطه هایی در عجب می ماند. رابطه های رنگارنگ دنیای این روزهای ما. رابطه هایی که از یک کلمه نقش بسته بر یک صفحه جوانه می گیرد و ریشه هایش عمیق و محکم میشود. بعد نمیشود جمعش کرد. نمیشود جلویش را گرفت. نمیشود تو دیگر مالک خودت نیستی.
انسان ها به طور ذاتی دوست دارند که زندگیشان همیشه به دقت طراحی شود مثلاً یک شغل خوب و موفق، روابطی هماهنگ و بادوام و زندگی امن و راحتی داشته باشند.
ما زندگی را می خواهیم که همیشه بتوانیم احساسات و عواطف خود را تحت کنترل داشته باشیم.
داشتم بر می گشتم خونه، مسیرم جوریه که از وسط یه پارک رد میشم بعد میرسم به ایستگاه اتوبوس، توی پارک که بودم یه زن خیلی جوون با چادر مشکی رنگ و رو رفته و لباس های کهنه یه پیرمرد رو که روی یه چشمش کاور سفید رنگی بود همراه خودش راه میبرد.