انسان ها به طور ذاتی دوست دارند که زندگیشان همیشه به دقت طراحی شود مثلاً یک شغل خوب و موفق، روابطی هماهنگ و بادوام و زندگی امن و راحتی داشته باشند.
ما زندگی را می خواهیم که همیشه بتوانیم احساسات و عواطف خود را تحت کنترل داشته باشیم.
روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت: «ای شیخ آمده ام تا از اسرار حق چیزی با من نمایی» شیخ گفت: «باز گرد تا فردا» آن مرد بازگشت، شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حقه کردند و سر حقه محکم کردند.
روزی، شبی، کسی نداند چه لحظه ای، خدایی که روشنی و تابناکی را خاص خود کرده بود در پی تدبیرش با تاریکی و ظلمت، حارث را فراخوند. حارث با شتاب آمد. زمین ادب بوسید و سجده کرد. چنان تسبیح و تقدیس خدای کرد که دیگر فرشتگان از کاهلی خود خجل گشتند. گفت: "به فرمانم."
شاید شمارش نعمتهایی که از طرف خداوند به ما انسانها اهدا شده است کاری ناممکن باشد اما حداقل میتوان درک کرد که این نعمت ها بسیار پربها و باارزش هستند و هیچکس را توان شکر گزاری بطور تمام و کمال نیست.
پروردگارا! چشمه جوشان محبتی در اعماق قلبم می جوشد، آن را سرشار از عشق و عطوفت می کند و احساساتش را پاکترین و نابترین احساسات، سخنانش را لبریز از عشق و رخسار زنگار گرفته اش را با اشکهای سوزان، گلگون.
خداوند روحی از خویشتن برگرفت و به نکویی آراست. آن گاه تمامی شرم و مهر را بر آن بارانید. پس جامی از شادمانی به وی داد و گفت: زین جام منوش مگر گذشته و آینده را از یاد برده باشی، زیرا که شادمانی نیست مگر در این دم.
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...
یک ماهی اقیانوس پرسید: "مرا ببخش، تو از من مسن تر هستی، پس می توانی به من بگویی: کجا می توانم آن چیزی را که اقیانوس نام دارد پیدا کنم؟
ماهی مسن تر پاسخ داد: "اقیانوس چیزی است که تو اکنون در آن هستی."
واقعا تو دعاهای صحیفه سجادیه حالتی وجود داره که آدمی با خوندنش غرق اون میشه باور ندارید 2-3 بار بخونید تا خودتون ببینید من ترجمه یکی از دعاها که مربوط به "ستم دیدن از شخصی" هست رو براتون گذاشتم
خداوند گریه کرد ... زمانی که دید عشق داده بودم برای آرامش، ... دل داده بودم برای سپردن ... گل برای هدیه ... اما اکنون همه چیز ... ریا و تزویر و دروغ...
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
همه ما شکها و تردیدهای بزرگی در زندگی داریم که در ادوار مختلف به سراغمان می آید و سخت آزارمان می کند و حتی یارای گفتن آنها را نیز نداریم. سؤال بزرگ همه انسانها آیا خدایی هست؟
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.