گرد و غبار در پرتو آفتاب که تنها روشنی بخش دفتر پدر اسمیت بود، می رقصید. او در صندلی دفترش جا به جا شد و به پشتی صندلی تکیه داد. در حالی که به ریش خود دست می کشید، نفس عمیقی کشید.
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
روزی چوپانی به همراه بز چابک و گله گوسفندانش در مسیر چرا به رودخانه ای رسیدند. چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد اما نشد که نشد.
اشکان رئیس شرکتی بود که من به تازگی در آن مشغول به کار شده بودم، فقط چند ماه از اشتغال من در آن شرکت می گذشت که از اشکان شنیدم از همان روزهای اول به من توجه داشته و نشانی تک تک لباس ها و رنگ کیف و کفش و حتی حالات مرا در روزهای مختلف می داد.
نقل است؛ "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا در سر قلیانها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمانها مشغول کشیدن قلیان شدند!
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم می خواهد تو را قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.
رضا کیانیان گفت وگویی با ماهنامه صنعت سینما کرده ودربخشهایی از این گفت و گو، گفته خاله وشوهر خاله او بسیار تعارفی هستند و تا آخر عمر در نهایت ادب به هم تعارف می کردند ...
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند.
روز معلم نزدیک بود و من و بچه ها می خواستیم به تلافی همه شرارت ها و اذیت هایی که به سر معلممون درآورده بودیم، یه جشن بزرگ واسه آقا معلم بگیریم.
آقا معلم خیلی خوب و مهربون و صبوره، وقتی اذیتش می کنیم هیچی بهمون نمی گه.
اصولاً ازدواج یک مقوله خیلی خاصی است که طبیعی است برای آدمیزاد، خیلی هم مهم باشد، هرچند این موضوع هم، مانند موضوعات متعدد دیگر، همینجوری معلق مانده است بین سنت و مدرنیته ...
یکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت از کوه راه می افتاد و عصا به دست به سمت دروازه شهر می آمد.
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: "پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم".
جانی ساعت 2 از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود،تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
اصلا" از صبح که رفته بود حجره حال و حوصله خوشی نداشت؛ هر جور که می خواست یک لقمه نان در بیاره؛ گیــر می افتاد. جلوی در خانه ایستاد و کلون در را سه بار به عادت همیشگیش کوبید. از ته حیاط صدایی گفت: جــز جیگر بزنی؛ خون من را که امروز توی شیشه کردی؛ لااقل برو در را باز کن!
یکى بود، یکى نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. در زمان هاى قدیم، سلطانى بود که فقط یک دختر داشت. روزى به جارچى هایش دستور داد در هر چارسو این فرمان را جار بزنند که هرکس سه حکایت عجیب و غریب بگوید که هیچ وقت راست درنیاد، دختر سلطان به همسرى او درمى آید.
دختری جوان همراه برادرش نزد حکیمی آمد و از او در مورد مشکلش راهنمایی خواست. دختر جوان گفت: "مدتی قبل پسر خاله ام به خواستگاری ام آمد و با توجه به رابطه فامیلی قرار بر این شد که با هم ازدواج کنیم. اما چند روز مانده به ازدواج پسر خاله ام شروع به ...
فقیری از کنار دکان کباب فروشی می گذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزد و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود.