Today Photo
تبلیغات در یک دوست
تبلیغات در یک دوست

حکایت و داستان

آیا من یک کالای معیوب نیستم؟!
آیا من یک کالای معیوب نیستم؟!
گرد و غبار در پرتو آفتاب که تنها روشنی بخش دفتر پدر اسمیت بود، می رقصید. او در صندلی دفترش جا به جا شد و به پشتی صندلی تکیه داد. در حالی که به ریش خود دست می کشید، نفس عمیقی کشید.
لالایی آرام بخش
لالایی آرام بخش
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
پا روی خود گذاشتن
پا روی خود گذاشتن
روزی چوپانی به همراه بز چابک و گله گوسفندانش در مسیر چرا به رودخانه ای رسیدند. چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد اما نشد که نشد.
نژاد پرستی
نژاد پرستی
یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.
وقتی شیخ اجل کوتاه آمد
وقتی شیخ اجل کوتاه آمد
روزی شیخ اجل، سعدی شیرین سخن، در جمعی از فصحا و بلغا نشسته بود؛ سخن از حکیم فردوسی و اشعار حماسی و شاهنامه ایشان به میان آمد...
اشکان و اشکهای من (داستان واقعی)
اشکان و اشکهای من (داستان واقعی)
اشکان رئیس شرکتی بود که من به تازگی در آن مشغول به کار شده بودم، فقط چند ماه از اشتغال من در آن شرکت می گذشت که از اشکان شنیدم از همان روزهای اول به من توجه داشته و نشانی تک تک لباس ها و رنگ کیف و کفش و حتی حالات مرا در روزهای مختلف می داد.
قیمت پست و مقام
قیمت پست و مقام
نقل است؛ "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا در سر قلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن قلیان شدند!
یک بام و دو هوا
یک بام و دو هوا
شاید برای شما جالب باشد که بدانید مثل یک بام ودو هوا از کجا آمده است؟!
روزی که شیخ بهایی قاضی نشد
روزی که شیخ بهایی قاضی نشد
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم می ‏خواهد تو را قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.
روایت جالب رضا کیانیان از شب زفاف یک زن و شوهر(+18)
روایت جالب رضا کیانیان از شب زفاف یک زن و شوهر(+18)
رضا کیانیان گفت وگویی با ماهنامه صنعت سینما کرده ودربخشهایی از این گفت و گو، گفته خاله وشوهر خاله او بسیار تعارفی هستند و تا آخر عمر در نهایت ادب به هم تعارف می کردند ...
زن خیابانی (داستان واقعی)
زن خیابانی (داستان واقعی)
مدیر: خانم اگه میخوای اسم پسرت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری…
اعتقاد یا اعتماد؟
اعتقاد یا اعتماد؟
در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است.
اصالت
اصالت
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند.
نقشه روز معلم
نقشه روز معلم
روز معلم نزدیک بود و من و بچه ها می خواستیم به تلافی همه شرارت ها و اذیت هایی که به سر معلممون درآورده بودیم، یه جشن بزرگ واسه آقا معلم بگیریم. آقا معلم خیلی خوب و مهربون و صبوره، وقتی اذیتش می کنیم هیچی بهمون نمی گه.
درباره تفاوت های خواستگاری قدیمی و جدید!
درباره تفاوت های خواستگاری قدیمی و جدید!
اصولاً ازدواج یک مقوله خیلی خاصی است که طبیعی است برای آدمیزاد، خیلی هم مهم باشد، هرچند این موضوع هم، مانند موضوعات متعدد دیگر، همینجوری معلق مانده است بین سنت و مدرنیته ...
وقتی عاشق باشی
وقتی عاشق باشی
زوجی پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند.
حجاب
حجاب
پسر جوانی خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت: ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم ؟ ...
عشق پیرزن و عمونوروز
عشق پیرزن و عمونوروز
یکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت از کوه راه می افتاد و عصا به دست به سمت دروازه شهر می آمد.
بازگشت آرامش
بازگشت آرامش
یک پیرمرد بازنشسته خانه ی جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته ی اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا این که مدرسه ها باز شد.
قاچاق شن
قاچاق شن
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد، مامور مرزی می پرسد: "در کیسه ها چه داری؟"
وقتی شیطان ترسید
وقتی شیطان ترسید
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
دوست معلول من...
دوست معلول من...
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: "پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم".
نرخ مشاوره
نرخ مشاوره
جانی ساعت 2 از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود،تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
پدر صلواتی
پدر صلواتی
اصلا" از صبح که رفته بود حجره حال و حوصله خوشی نداشت؛ هر جور که می خواست یک لقمه نان در بیاره؛ گیــر می افتاد. جلوی در خانه ایستاد و کلون در را سه بار به عادت همیشگیش کوبید. از ته حیاط صدایی گفت: جــز جیگر بزنی؛ خون من را که امروز توی شیشه کردی؛ لااقل برو در را باز کن!
نه تو کریمی، نه من
نه تو کریمی، نه من
درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد. چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد.
آزادی اندیشه
آزادی اندیشه
فردریک کبیر که از سال 1740 تا 1786 بر کشور آلمان حکومت می کرد معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست.
ماجرای سه حکایت عجیب و غریب
ماجرای سه حکایت عجیب و غریب
یکى بود، یکى نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. در زمان هاى قدیم، سلطانى بود که فقط یک دختر داشت. روزى به جارچى هایش دستور داد در هر چارسو این فرمان را جار بزنند که هرکس سه حکایت عجیب و غریب بگوید که هیچ وقت راست درنیاد، دختر سلطان به همسرى او درمى آید.
یک نشنیدن ساده
یک نشنیدن ساده
دختری جوان همراه برادرش نزد حکیمی آمد و از او در مورد مشکلش راهنمایی خواست. دختر جوان گفت: "مدتی قبل پسر خاله ام به خواستگاری ام آمد و با توجه به رابطه فامیلی قرار بر این شد که با هم ازدواج کنیم. اما چند روز مانده به ازدواج پسر خاله ام شروع به ...
آقایان مقدم ترند
آقایان مقدم ترند
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد...
بهای دود کباب
بهای دود کباب
فقیری از کنار دکان کباب فروشی می گذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزد و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود.
 
صفحه 1 از 17
 
 

  جستجو در مورد حکایت و داستان




در صورتیکه تمایل به جستجوی بهتر با کمک گوگل دارید اینجا کلیل کنید
 
 
 
 
 
مطالب
 
 
 
شما هم میتونی اینجا کلیک کنی ، فرم همکاری رو پر کنی و یکی از تهیه کننده های یک دوست باشی !
© 2008-2010 1Doost dot com. All rights reserved.
منوی اصلی
آمار
افراد حاضر :
117
بازدید صفحه :
1098
بازدید امروز :
50824
بازدید دیروز :
50970
بازدید کل :
22430601
تا هر شب مطالب سایت براتون ایمیل بشه
Valid XHTML 1.0 Strict
[Valid RSS]
 
نصب نوار ابزار يک دوست