Today Photo
اولین تور مسافرتی یک دوست در روز جمعه 4 مهر برگزار خواهد شد. برای مشاهده جزئیات این تور به صفحه اخبار دوستان مراجعه نمائید !
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها ... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها ... به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ... ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها ...
صلاح کار کجا و من خراب کجا ... ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا ... دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس ... کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا ...
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را ... بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت ... کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را ...
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را ... که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را ... شکرفروش که عمرش دراز باد چرا ... تفقدی نکند طوطی شکرخا را ...
دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را ... دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا ... کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز ... باشد که بازبینیم دیدار آشنا را ...
به ملازمان سلطان که رساند این دعا را ... که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را ... ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم ... مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را ...
صوفی بیا که آینه صافیست جام را ... تا بنگری صفای می لعل فام را ... راز درون پرده ز رندان مست پرس ... کاین حال نیست زاهد عالی مقام را ...
ساقیا برخیز و درده جام را ... خاک بر سر کن غم ایام را ... ساغر می بر کفم نه تا ز بر ... برکشم این دلق ازرق فام را ...
رونق عهد شباب است دگر بستان را ... می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را ... ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی ... خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را ...
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما ... چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ... ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون ... روی سوی خانه خمار دارد پیر ما ...
ساقی به نور باده برافروز جام ما ... مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ... ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم ... ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما ...
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما ... آب روی خوبی از چاه زنخدان شما ... عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده ... بازگردد یا برآید چیست فرمان شما ...
می‌دمد صبح و کله بست سحاب ... الصبوح الصبوح یا اصحاب ... می‌چکد ژاله بر رخ لاله ... المدام المدام یا احباب ...
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب ... گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب ... گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار ... خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب ...
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت ... و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت ... خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز ... کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت ...
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت ... به قصد جان من زار ناتوان انداخت ... نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود ... زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت ...
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ... آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت ... تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت ... جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت ...
ساقیا آمدن عید مبارک بادت ... وان مواعید که کردی مرواد از یادت ... در شگفتم که در این مدت ایام فراق ... برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت ...
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست ... منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست ... شب تار است و ره وادی ایمن در پیش ... آتش طور کجا موعد دیدار کجاست ...
روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست ... می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست ... نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت ... وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست ...
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست ... گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست ... که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست ... که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست ...
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست ... سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست ... سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید ... تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست ...
خیال روی تو در هر طریق همره ماست ... نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست ... به رغم مدعیانی که منع عشق کنند ... جمال چهره تو حجت موجه ماست ...
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست ... که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست ... من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق ... چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست ...
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست ... صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست ... اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود ... ببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست ...
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ... پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست ... نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان ... نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست ...
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست ... مست از می و میخواران از نرگس مستش مست ... در نعل سمند او شکل مه نو پیدا ... وز قد بلند او بالای صنوبر پست ...
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست ... که مونس دم صبحم دعای دولت توست ... سرشک من که ز طوفان نوح دست برد ... ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست ...
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است ... خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است ... گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست ... هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است ...
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست ... راه هزار چاره گر از چار سو ببست ... تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان ... بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست ...
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است ... یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است ... تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد ... هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است ...
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست ... گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست ... مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند ... زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست ...
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ... چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است ... جانا به حاجتی که تو را هست با خدا ... کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است ...
رواق منظر چشم من آشیانه توست ... کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست ... به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل ... لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست ...
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست ... مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست ... میان او که خدا آفریده است از هیچ ... دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست ...
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست ... دل سودازده از غصه دو نیم افتادست ... چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است ... لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست ...
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست ... بیار باده که بنیاد عمر بر بادست ... غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ... ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست ...
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست ... وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست ... هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم ... دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست ...
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است ... شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است ... ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای ... کت خون ما حلالتر از شیر مادر است ...
المنه لله که در میکده باز است ... زان رو که مرا بر در او روی نیاز است ... خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی ... وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است ...
اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است ... به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است ... صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد ... به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است ...
حال دل با تو گفتنم هوس است ... خبر دل شنفتنم هوس است ... طمع خام بین که قصه فاش ... از رقیبان نهفتنم هوس است ...
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است ... وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است ... از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود ... آری آری طیب انفاس هواداران خوش است ...
کنون که بر کف گل جام باده صاف است ... به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است ... بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر ... چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است ...
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است ... صراحی می ناب و سفینه غزل است ... جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است ... پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است ...
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است ... سلطان جهانم به چنین روز غلام است ... گو شمع میارید در این جمع که امشب ... در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است ...
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست ... دری دگر زدن اندیشه تبه دانست ... زمانه افسر رندی نداد جز به کسی ... که سرفرازی عالم در این کله دانست ...
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست ... گوهر هر کس از این لعل توانی دانست ... قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس ... که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست ...
روضه خلد برین خلوت درویشان است ... مایه محتشمی خدمت درویشان است ... گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد ... فتح آن در نظر رحمت درویشان است ...
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است ... بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است ... گرت ز دست برآید مراد خاطر ما ... به دست باش که خیری به جای خویشتن است ...
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است ... وز پی دیدن او دادن جان کار من است ... شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز ... هر که دل بردن او دید و در انکار من است ...
روزگاریست که سودای بتان دین من است ... غم این کار نشاط دل غمگین من است ... دیدن روی تو را دیده جان بین باید ... وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است ...
منم که گوشه میخانه خانقاه من است ... دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است ... گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک ... نوای من به سحر آه عذرخواه من است ...
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است ... ببین که در طلبت حال مردمان چون است ... به یاد لعل تو و چشم مست میگونت ... ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است ...
خم زلف تو دام کفر و دین است ... ز کارستان او یک شمه این است ... جمالت معجز حسن است لیکن ... حدیث غمزه‌ات سحر مبین است ...
دل سراپرده محبت اوست ... دیده آیینه دار طلعت اوست ... من که سر درنیاورم به دو کون ... گردنم زیر بار منت اوست ...
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست ... چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست ... گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی ... او سلیمان زمان است که خاتم با اوست ...
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ... که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست ... نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر ... نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست ...
دارم امید عاطفتی از جانب دوست ... کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست ... دانم که بگذرد ز سر جرم من که او ... گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست ...
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست ... آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست ... خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یار ... خوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست ...
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست ... بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست ... به جان او که به شکرانه جان برافشانم ... اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست ...
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست ... تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست ... واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس ... طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست ...
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست ... در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست ... گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست ... چون من در آن دیار هزاران غریب هست ...
اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیست ... زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست ... پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن ... بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست ...
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ... ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست ... هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ... کس را وقوف نیست که انجام کار چیست ...
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست ... که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست ... در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست ... چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست ...
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست ... جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست ... حالیا خانه برانداز دل و دین من است ... تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست ...
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست ... حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست ... مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او ... عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست ...
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست ... در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست ... چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان ... همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست ...
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست ... دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست ... اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد ... گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست ...
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست ... در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست ... در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست ... در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست ...
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست ... آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست ... هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود ... در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ...
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست ... منت خاک درت بر بصری نیست که نیست ... ناظر روی تو صاحب نظرانند آری ... سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست ...
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست ... باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست ... از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است ... غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست ...
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست ... تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست ... از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم ... این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست ...
جز آستان توام در جهان پناهی نیست ... سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست ... عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم ... که تیغ ما بجز از ناله‌ای و آهی نیست ...
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت ... و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت ... گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست ... گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت ...
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت ... بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت ... یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم ... افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت ...
کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت ... من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت ... گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز ... که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت ...
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت ... که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت ... من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش ... هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت ...
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ... ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت ... گل بخندید که از راست نرنجیم ولی ... هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت ...
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت ... آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت ... تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین ... کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت ...
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت ... ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت ... برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت ... جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت ...
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت ... درده قدح که موسم ناموس و نام رفت ... وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم ... عمری که بی حضور صراحی و جام رفت ...
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت ... روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت ... گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود ... بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت ...
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت ... کار چراغ خلوتیان باز درگرفت ... آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت ... وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت ...
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت ... آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت ... افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع ... شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت ...
شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت ... فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت ... حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر ... کنایتیست که از روزگار هجران گفت ...
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت ... بازآید و برهاندم از بند ملامت ... خاک ره آن یار سفرکرده بیارید ... تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت ...
ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت ... بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت ... حیف است طایری چو تو در خاکدان غم ... زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت ...
ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت ... جانم بسوختی و به دل دوست دارمت ... تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک ... باور مکن که دست ز دامن بدارمت ...
میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت ... خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت ... گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست ... خوش تقاضا می‌کنی پیش تقاضا میرمت ...
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت ... حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت ... به نوک خامه رقم کرده‌ای سلام مرا ... که کارخانه دوران مباد بی رقمت ...
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت ... گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت ... بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم ... یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت ...
مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت ... خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت ... پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن ... که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت ...
درد ما را نیست درمان الغیاث ... هجر ما را نیست پایان الغیاث ... دین و دل بردند و قصد جان کنند ... الغیاث از جور خوبان الغیاث ...
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج ... سزد اگر همه دلبران دهندت باج ... دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش ... به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج ...
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح ... صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح ... سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات ... بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح ...
دل من در هوای روی فرخ ... بود آشفته همچون موی فرخ ... بجز هندوی زلفش هیچ کس نیست ... که برخوردار شد از روی فرخ ...
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد ... گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد ... گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ ... گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد ...
شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد ... زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد ... گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن ... که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد ...
دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد ... من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد ... کارم بدان رسید که همراز خود کنم ... هر شام برق لامع و هر بامداد باد ...
روز وصل دوستداران یاد باد ... یاد باد آن روزگاران یاد باد ... کامم از تلخی غم چون زهر گشت ... بانگ نوش شادخواران یاد باد ...
جمالت آفتاب هر نظر باد ... ز خوبی روی خوبت خوبتر باد ... همای زلف شاهین شهپرت را ... دل شاهان عالم زیر پر باد ...
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ... ور نه اندیشه این کار فراموشش باد ... آن که یک جرعه می از دست تواند دادن ... دست با شاهد مقصود در آغوشش باد ...
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ... وجود نازکت آزرده گزند مباد ... سلامت همه آفاق در سلامت توست ... به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد ...
حسن تو همیشه در فزون باد ... رویت همه ساله لاله گون باد ... اندر سر ما خیال عشقت ... هر روز که باد در فزون باد ...
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ... ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد ... زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست ... دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد ...
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد ... ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد ... صد نامه فرستادم و آن شاه سواران ... پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد ...
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد ... وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد ... از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر ... ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد ...
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد ... عارف از خنده می در طمع خام افتاد ... حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد ... این همه نقش در آیینه اوهام افتاد ...
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد ... صبر و آرام تواند به من مسکین داد ... وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت ... هم تواند کرمش داد من غمگین داد ...
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد ... که تاب من به جهان طره فلانی داد ... دلم خزانه اسرار بود و دست قضا ... درش ببست و کلیدش به دلستانی داد ...
همای اوج سعادت به دام ما افتد ... اگر تو را گذری بر مقام ما افتد ... حباب وار براندازم از نشاط کلاه ... اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد ...
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد ... نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد ... چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان ... که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد ...
کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد ... محقق است که او حاصل بصر دارد ... چو خامه در ره فرمان او سر طاعت ... نهاده‌ایم مگر او به تیغ بردارد ...
دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد ... که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد ... سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس ... که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد ...
آن کس که به دست جام دارد ... سلطانی جم مدام دارد ... آبی که خضر حیات از او یافت ... در میکده جو که جام دارد ...
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد ... ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد ... به خط و خال گدایان مده خزینه دل ... به دست شاهوشی ده که محترم دارد ...
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد ... بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد ... غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب ... بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد ...
هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد ... سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد ... حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است ... کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد ...
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد ... خداش در همه حال از بلا نگه دارد ... حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد ...
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد ... نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد ... عالم از ناله عشاق مبادا خالی ... که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد ...
آن که از سنبل او غالیه تابی دارد ... باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد ... از سر کشته خود می‌گذری همچون باد ... چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد ...
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد ... بنده طلعت آن باش که آنی دارد ... شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولی ... خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد ...
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد ... هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد ... با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم ... یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد ...
روشنی طلعت تو ماه ندارد ... پیش تو گل رونق گیاه ندارد ... گوشه ابروی توست منزل جانم ... خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد ...
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ... بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد ... کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش ... عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد ...
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد ... نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد ... اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر ... چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد ...
سحر بلبل حکایت با صبا کرد ... که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد ... از آن رنگ رخم خون در دل افتاد ... و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد ...
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد ... هلال عید به دور قدح اشارت کرد ... ثواب روزه و حج قبول آن کس برد ... که خاک میکده عشق را زیارت کرد ...
به آب روشن می عارفی طهارت کرد ... علی الصباح که میخانه را زیارت کرد ... همین که ساغر زرین خور نهان گردید ... هلال عید به دور قدح اشارت کرد ...
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد ... بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد ... بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه ... زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد ...
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد ... باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد ... طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود ... ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد ...
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد ... نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد ... به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد ... بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد ...
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد ... تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد ... آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم ... این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد ...
دل از من برد و روی از من نهان کرد ... خدا را با که این بازی توان کرد ... شب تنهاییم در قصد جان بود ... خیالش لطف‌های بی‌کران کرد ...
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد ... به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد ... آن جوان بخت که می‌زد رقم خیر و قبول ... بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد ...
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد ... صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد ... سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد ... در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد ...
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد ... یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد ... یا بخت من طریق مروت فروگذاشت ... یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد ...
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد ... چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد ... آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت ... آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد ...
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد ... شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد ... آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید ... تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد ...
سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد ... وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد ... گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است ... طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد ...
به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد ... که خاک میکده کحل بصر توانی کرد ... مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر ... بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد ...
چه مستیست ندانم که رو به ما آورد ... که بود ساقی و این باده از کجا آورد ... تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر ... که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد ...
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد ... دل شوریده ما را به بو در کار می‌آورد ... من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم ... که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد ...
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد ... که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد ... به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک ... بدین نوید که باد سحرگهی آورد ...
یارم چو قدح به دست گیرد ... بازار بتان شکست گیرد ... هر کس که بدید چشم او گفت ... کو محتسبی که مست گیرد ...
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد ... ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد ... خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو ... که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد ...
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد ... عارفان را همه در شرب مدام اندازد ... ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال ... ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد ...
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد ... به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد ... به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند ... زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد ...
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ... عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ... جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت ... عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد ...
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد ... به دست مرحمت یارم در امیدواران زد ... چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست ... برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد ...
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ... شعری بخوان که با او رطل گران توان زد ... بر آستان جانان گر سر توان نهادن ... گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد ...
اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد ... ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد ... و گر به رهگذری یک دم از وفاداری ... چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد ...
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد ... تو را در این سخن انکار کار ما نرسد ... اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند ... کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد ...
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد ... پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد ... من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم ... داغ سودای توام سر سویدا باشد ...
من و انکار شراب این چه حکایت باشد ... غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد ... تا به غایت ره میخانه نمی‌دانستم ... ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد ...
نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد ... ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد ... صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی ... شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد ...
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ... نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد ... من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم ... که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد ...
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ... یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد ... از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار ... صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد ...
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد ... که در دستت بجز ساغر نباشد ... زمان خوشدلی دریاب و در یاب ... که دایم در صدف گوهر نباشد ...
گل بی رخ یار خوش نباشد ... بی باده بهار خوش نباشد ... طرف چمن و طواف بستان ... بی لاله عذار خوش نباشد ...
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد ... عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد ... ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد ... چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد ...
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد ... قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد ... رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت ... مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد ...
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد ... زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد ... آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود ... عاقبت در قدم باد بهار آخر شد ...
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد ... دل رمیده ما را رفیق و مونس شد ... نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت ... به غمزه مساله آموز صد مدرس شد ...
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد ... بسوختیم در این آرزوی خام و نشد ... به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم ... شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد ...
یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد ... دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد ... آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست ... خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد ...
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد ... از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد ... صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست ... باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد ...
دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد ... کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد ... خاک وجود ما را از آب دیده گل کن ... ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد ...
عشق تو نهال حیرت آمد ... وصل تو کمال حیرت آمد ... بس غرقه حال وصل کآخر ... هم بر سر حال حیرت آمد ...
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد ... حالتی رفت که محراب به فریاد آمد ... از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار ... کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد ...
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد ... هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد ... برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز ... که سلیمان گل از باد هوا بازآمد ...
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد ... که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد ... هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای ... درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد ...
سحرم دولت بیدار به بالین آمد ... گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد ... قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام ... تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد ...
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند ... نه هر که آینه سازد سکندری داند ... نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست ... کلاه داری و آیین سروری داند ...
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ... وان که این کار ندانست در انکار بماند ... اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن ... شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند ...
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ... چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند ... من ار چه در نظر یار خاکسار شدم ... رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند ...
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند ... مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند ... طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند ... زین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند ...
بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند ... که به بالای چمان از بن و بیخم برکند ... حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا ... که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند ...
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند ... محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند ... ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید ... هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند ...
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ... واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند ... بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند ... باده از جام تجلی صفاتم دادند ...
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند ... گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ... ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت ... با من راه نشین باده مستانه زدند ...
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند ... تا همه صومعه داران پی کاری گیرند ... مصلحت دید من آن است که یاران همه کار ... بگذارند و خم طره یاری گیرند ...
گر می فروش حاجت رندان روا کند ... ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند ... ساقی به جام عدل بده باده تا گدا ... غیرت نیاورد که جهان پربلا کند ...
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ... نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند ... عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش ... که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند ...
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند ... که اعتراض بر اسرار علم غیب کند ... کمال سر محبت ببین نه نقص گناه ... که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند ...
طایر دولت اگر باز گذاری بکند ... یار بازآید و با وصل قراری بکند ... دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند ... بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند ...
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ... ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند ... قاصد منزل سلمی که سلامت بادش ... چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند ...
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند ... بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند ... اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی ... وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند ...
سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند ... همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند ... دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس ... گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند ...
در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند ... من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند ... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی ... عشق داند که در این دایره سرگردانند ...
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند ... پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند ... به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند ... ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند ...
غلام نرگس مست تو تاجدارانند ... خراب باده لعل تو هوشیارانند ... تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز ... و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند ...
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ... آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند ... دردم نهفته به ز طبیبان مدعی ... باشد که از خزانه غیبم دوا کنند ...
شاهدان گر دلبری زین سان کنند ... زاهدان را رخنه در ایمان کنند ... هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد ... گلرخانش دیده نرگسدان کنند ...
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند ... گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند ... گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت ... گفتا در این معامله کمتر زیان کنند ...
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند ... چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند ... مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس ... توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند ...
دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند ... پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند ... ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند ... عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند ...
شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند ... که زیرکان جهان از کمندشان نرهند ... من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه ... هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند ...
بود آیا که در میکده‌ها بگشایند ... گره از کار فروبسته ما بگشایند ... اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند ... دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند ...
سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود ... رونق میکده از درس و دعای ما بود ... نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان ... هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود ...
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود ... رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود ... یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت ... معجز عیسویت در لب شکرخا بود ...
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود ... سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود ... حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است ... بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود ...
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود ... مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود ... یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان ... بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود ...
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود ... دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود ... راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک ... بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود ...
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود ... گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود ... ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی ... آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود ...
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ... ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود ... من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم ... هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود ...
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود ... تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود ... دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت ... باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود ...
دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود ... تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود ... رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی ... جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود ...
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود ... و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود ... از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب ... رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود ...
گوهر مخزن اسرار همان است که بود ... حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود ... عاشقان زمره ارباب امانت باشند ... لاجرم چشم گهربار همان است که بود ...
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود ... تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود ... چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت ... تدبیر ما به دست شراب دوساله بود ...
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود ... که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود ... حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست ... به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود ...
آن یار کز او خانه ما جای پری بود ... سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود ... دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش ... بیچاره ندانست که یارش سفری بود ...
مسلمانان مرا وقتی دلی بود ... که با وی گفتمی گر مشکلی بود ... به گردابی چو می‌افتادم از غم ... به تدبیرش امید ساحلی بود ...
در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود ... تا ابد جام مرادش همدم جانی بود ... من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار ... گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود ...
کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود ... بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود ... بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ ... ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود ...
از دیده خون دل همه بر روی ما رود ... بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود ... ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم ... بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود ...
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود ... ور آشتی طلبم با سر عتاب رود ... چو ماه نو ره بیچارگان نظاره ... زند به گوشه ابرو و در نقاب رود ...
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود ... نرود کارش و آخر به خجالت برود ... کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا ... به تجمل بنشیند به جلالت برود ...
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود ... هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود ... از دماغ من سرگشته خیال دهنت ... به جفای فلک و غصه دوران نرود ...
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود ... به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود ... طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی ... ولی چگونه مگس از پی شکر نرود ...
ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود ... وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود ... می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت ... کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود ...
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود ... وین راز سر به مهر به عالم سمر شود ... گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ... آری شود ولیک به خون جگر شود ...
گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود ... تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود ... رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است ... حیوانی که ننوشد می و انسان نشود ...
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود ... پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود ... یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند ... گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود ...
بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد ... دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد ... از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم ... اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد ...
اگر به باده مشکین دلم کشد شاید ... که بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید ... جهانیان همه گر منع من کنند از عشق ... من آن کنم که خداوندگار فرماید ...
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید ... گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید ... گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز ... گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید ...
بر سر آنم که گر ز دست برآید ... دست به کاری زنم که غصه سر آید ... خلوت دل نیست جای صحبت اضداد ... دیو چو بیرون رود فرشته درآید ...
دست از طلب ندارم تا کام من برآید ... یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید ... بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر ... کز آتش درونم دود از کفن برآید ...
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید ... ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید ... نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل ... چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید ...
زهی خجسته زمانی که یار بازآید ... به کام غمزدگان غمگسار بازآید ... به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم ... بدان امید که آن شهسوار بازآید ...
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید ... عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید ... دارم امید بر این اشک چو باران که دگر ... برق دولت که برفت از نظرم بازآید ...
نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید ... فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید ... صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش ... که آب زندگیم در نظر نمی‌آید ...
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید ... هلال عید در ابروی یار باید دید ... شکسته گشت چو پشت هلال قامت من ... کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید ...
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید ... وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید ... صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست ... فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید ...
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید ... وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید ... شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌ام ... بار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید ...
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید ... حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید ... به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق ... به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید ...
بیا که رایت منصور پادشاه رسید ... نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید ... جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت ... کمال عدل به فریاد دادخواه رسید ...
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید ... از یار آشنا سخن آشنا شنید ... ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن ... کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید ...
معاشران گره از زلف یار باز کنید ... شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید ... حضور خلوت انس است و دوستان جمعند ... و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید ...
الا ای طوطی گویای اسرار ... مبادا خالیت شکر ز منقار ... سرت سبز و دلت خوش باد جاوید ... که خوش نقشی نمودی از خط یار ...
عید است و آخر گل و یاران در انتظار ... ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار ... دل برگرفته بودم از ایام گل ولی ... کاری بکرد همت پاکان روزه دار ...
صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار ... وز او به عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار ... به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل ... نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار ...
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ... زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر ... قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد ... یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر ...
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ... ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار ... نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو ... نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار ...
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر ... خرمن سوختگان را همه گو باد ببر ... ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا ... گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر ...
شب وصل است و طی شد نامه هجر ... سلام فیه حتی مطلع الفجر ... دلا در عاشقی ثابت قدم باش ... که در این ره نباشد کار بی اجر ...
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر ... بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر ... خرم آن روز که با دیده گریان بروم ... تا زنم آب در میکده یک بار دگر ...
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر ... بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر ... از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست ... کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر ...
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور ... گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور ... ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن ... با بلبلان بی‌دل شیدا مکن غرور ...
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور ... کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ... ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن ... وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور ...
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر ... هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر ... ز وصل روی جوانان تمتعی بردار ... که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر ...
روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر ... پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر ... در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ ... بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر ...
هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز ... ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز ... روندگان طریقت ره بلا سپرند ... رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز ...
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز ... چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز ... نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی ... که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز ...
ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز ... عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز ... فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل ... ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز ...
درآ که در دل خسته توان درآید باز ... بیا که در تن مرده روان درآید باز ... بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست ... که فتح باب وصالت مگر گشاید باز ...
حال خونین دلان که گوید باز ... و از فلک خون خم که جوید باز ... شرمش از چشم می پرستان باد ... نرگس مست اگر بروید باز ...
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز ... خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز ... مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی ... که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز ...
خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز ... پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز ... عاقبت منزل ما وادی خاموشان است ... حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز ...
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز ... بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز ... روز اول رفت دینم در سر زلفین تو ... تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز ...
دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز ... دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز ... فدای پیرهن چاک ماه رویان باد ... هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز ...
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس ... بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس ... منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام ... پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس ...
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس ... زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس ... من و همصحبتی اهل ریا دورم باد ... از گرانان جهان رطل گران ما را بس ...
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس ... نسیم روضه شیراز پیک راهت بس ... دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش ... که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس ...
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس ... زهر هجری چشیده‌ام که مپرس ... گشته‌ام در جهان و آخر کار ... دلبری برگزیده‌ام که مپرس ...
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس ... که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس ... کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد ... که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس ...
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش ... وین سوخته را محرم اسرار نهان باش ... زان باده که در میکده عشق فروشند ... ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش ...
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش ... حریف خانه و گرمابه و گلستان باش ... شکنج زلف پریشان به دست باد مده ... مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش ...
به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش ... به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش ... نگویمت که همه ساله می پرستی کن ... سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش ...
صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش ... وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش ... طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه ... تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش ...
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش ... بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش ... ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال ... مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ...
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش ... گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش ... دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند ... خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش ...
شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش ... که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش ... سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش ... مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش ...
خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش ... خداوندا نگه دار از زوالش ... ز رکن آباد ما صد لوحش الله ... که عمر خضر می‌بخشد زلالش ...
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش ... به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش ... کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم ... که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش ...
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش ... می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش ... گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور ... دور باد آفت دور فلک از جان و تنش ...
ببرد از من قرار و طاقت و هوش ... بت سنگین دل سیمین بناگوش ... نگاری چابکی شنگی کلهدار ... ظریفی مه وشی ترکی قباپوش ...
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش ... که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش ... شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند ... هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش ...
هاتفی از گوشه میخانه دوش ... گفت ببخشند گنه می بنوش ... لطف الهی بکند کار خویش ... مژده رحمت برساند سروش ...
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش ... حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش ... صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست ... تا دید محتسب که سبو می‌کشد به دوش ...
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش ... و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش ... گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع ... سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش ...
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش ... دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش ... همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف ... همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش ...
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش ... معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش ... الا ای دولتی طالع که قدر وقت می‌دانی ... گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش ...
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش ... لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش ... دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی ... بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش ...
دلم رمیده شد و غافلم من درویش ... که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش ... چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم ... که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش ...
ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش ... بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش ... از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم ... آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش ...
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع ... که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع ... شراب خانگیم بس می مغانه بیار ... حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع ...
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع ... شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع ... برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن ... بنماید رخ گیتی به هزاران انواع ...
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع ... شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع ... روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست ... بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع ...
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ ... که تا چو بلبل بی‌دل کنم علاج دماغ ... به جلوه گل سوری نگاه می‌کردم ... که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ ...
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف ... گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف ... طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من ... گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف ...
زبان خامه ندارد سر بیان فراق ... وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق ... دریغ مدت عمرم که بر امید وصال ... به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق ...
مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق ... گرت مدام میسر شود زهی توفیق ... جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است ... هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق ...
اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک ... از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک ... برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور ... که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک ...
هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک ... گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک ... مرا امید وصال تو زنده می‌دارد ... و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک ...
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک ... حق نگه دار که من می‌روم الله معک ... تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس ... ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک ...
خوش خبر باشی ای نسیم شمال ... که به ما می‌رسد زمان وصال ... قصه العشق لا انفصام لها ... فصمت‌ها هنا لسان القال ...
شممت روح وداد و شمت برق وصال ... بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال ... احادیا بجمال الحبیب قف و انزل ... که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال ...
دارای جهان نصرت دین خسرو کامل ... یحیی بن مظفر ملک عالم عادل ... ای درگه اسلام پناه تو گشاده ... بر روی زمین روزنه جان و در دل ...
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل ... که کس مباد ز کردار ناصواب خجل ... صلاح ما همه دام ره است و من زین بحث ... نیم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل ...
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول ... رسد به دولت وصل تو کار من به اصول ... قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا ... فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول ...
هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل ... هر کو شنید گفتا لله در قائل ... تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول ... آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل ...
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل ... سلسبیلت کرده جان و دل سبیل ... سبزپوشان خطت بر گرد لب ... همچو مورانند گرد سلسبیل ...
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام ... مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام ... ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن ... همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام ...
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام ... خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام ... یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد ... که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام ...
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام ... و از خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام ... عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش ... تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام ...
بشری اذ السلامه حلت بذی سلم ... لله حمد معترف غایه النعم ... آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد ... تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم ...
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم ... مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم ... زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست ... بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم ...
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم ... لیکن از لطف لبت صورت جان می‌بستم ... عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست ... دیرگاه است کز این جام هلالی مستم ...
به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم ... بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم ... اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد ... به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم ...
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ... ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم ... می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر ... سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم ...
فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم ... بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم ... طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق ... که در این دامگه حادثه چون افتادم ...
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم ... تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم ... به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری ... به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم ...
سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم ... تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم ... من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه ... قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم ...
دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم ... نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم ... ابروی یار در نظر و خرقه سوخته ... جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم ...
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم ... هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم ... شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا ... بر منتهای همت خود کامران شدم ...
خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم ... به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم ... اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم ... به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم ...
ز دست کوته خود زیر بارم ... که از بالابلندان شرمسارم ... مگر زنجیر مویی گیردم دست ... وگر نه سر به شیدایی برآرم ...
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم ... همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم ... به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام ... خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم ...
گر دست دهد خاک کف پای نگارم ... بر لوح بصر خط غباری بنگارم ... بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است ... از موج سرشکم که رساند به کنارم ...
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم ... کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم ... عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند ... وین همه منصب از آن حور پریوش دارم ...
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم ... هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم ... صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم ... فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم ...
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم ... لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم ... دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو ... که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم ...
جوزا سحر نهاد حمایل برابرم ... یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم ... ساقی بیا که از مدد بخت کارساز ... کامی که خواستم ز خدا شد میسرم ...
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم ... تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم ... چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست ... بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم ...
به تیغم گر کشد دستش نگیرم ... وگر تیرم زند منت پذیرم ... کمان ابرویت را گو بزن تیر ... که پیش دست و بازویت بمیرم ...
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم ... که پیش چشم بیمارت بمیرم ... نصاب حسن در حد کمال است ... زکاتم ده که مسکین و فقیرم ...
نماز شام غریبان چو گریه آغازم ... به مویه‌های غریبانه قصه پردازم ... به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار ... که از جهان ره و رسم سفر براندازم ...
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم ... چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم ... زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست ... در دست سر مویی از آن عمر درازم ...
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم ... حاصل خرقه و سجاده روان دربازم ... حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم ... خازن میکده فردا نکند در بازم ...
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم ... طایر قدسم و از دام جهان برخیزم ... به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی ... از سر خواجگی کون و مکان برخیزم ...
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم ... چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم ... غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم ... به شهر خود روم و شهریار خود باشم ...
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم ... مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم ... گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو ... آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم ...
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم ... دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم ... سزای تکیه گهت منظری نمی‌بینم ... منم ز عالم و این گوشه معین چشم ...
من که از آتش دل چون خم می در جوشم ... مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم ... قصد جان است طمع در لب جانان کردن ... تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم ...
گر من از سرزنش مدعیان اندیشم ... شیوه مستی و رندی نرود از پیشم ... زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست ... من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم ...
حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم ... خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم ... چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست ... روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم ...
چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم ... کز چاکران پیر مغان کمترین منم ... هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش ... ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم ...
عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم ... دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم ... بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود ... دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی می‌زنم ...
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم ... زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم ... آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت ... نیست چون آینه‌ام روی ز آهن چه کنم ...
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم ... محتسب داند که من این کارها کمتر کنم ... من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها ... توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم ...
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم ... تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم ... دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود ... مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم ...
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم ... و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم ... از دل تنگ گنهکار برآرم آهی ... کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم ...
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم ... گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم ... قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم ... دوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم ...
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم ... بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم ... سخن درست بگویم نمی‌توانم دید ... که می خورند حریفان و من نظاره کنم ...
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم ... من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم ... مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم ... در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم ...
روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم ... در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم ... تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام ... در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم ...
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم ... صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم ... باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور ... با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم ...
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم ... بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم ... الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد ... مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم ...
حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم ... که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم ... جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم ... یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم ...
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم ... ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عیش گل چینم ... شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد ... لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم ...
در خرابات مغان نور خدا می‌بینم ... این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم ... جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو ... خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم ...
غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم ... دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم ... به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت ... چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم ...
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم ... راحت جان طلبم و از پی جانان بروم ... گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب ... من به بوی سر آن زلف پریشان بروم ...
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم ... دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم ... زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم ... نذر کردم که هم از راه به میخانه روم ...
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم ... خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم ... من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا ... بنده معتقد و چاکر دولتخواهم ...
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم ... از بخت شکر دارم و از روزگار هم ... زاهد برو که طالع اگر طالع من است ... جامم به دست باشد و زلف نگار هم ...
دردم از یار است و درمان نیز هم ... دل فدای او شد و جان نیز هم ... این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن ... یار ما این دارد و آن نیز هم ...
ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم ... همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم ... بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند ... تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم ...
عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم ... روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم ... طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم ... در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم ...
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم ... از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم ... ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم ... تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم ...
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم ... که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم ... چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم ... روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم ...
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم ... به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم ... زاد راه حرم وصل نداریم مگر ... به گدایی ز در میکده زادی طلبیم ...
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ... خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم ... تا درخت دوستی برگی دهد ... حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم ...
صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم ... به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم ... در میخانه‌ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود ... گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم ...
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم ... محصول دعا در ره جانانه نهادیم ... در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش ... این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم ...
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم ... کز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم ... روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق ... شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم ...
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم ... شطح و طامات به بازار خرافات بریم ... سوی رندان قلندر به ره آورد سفر ... دلق بسطامی و سجاده طامات بریم ...
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم ... فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم ... اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد ... من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم ...
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم ... وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم ... نذر و فتوح صومعه در وجه می‌نهیم ... دلق ریا به آب خرابات برکشیم ...
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم ... سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم ... نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد ... چاره آن است که سجاده به می بفروشیم ...
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم ... غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم ... دل بیمار شد از دست رفیقان مددی ... تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم ...
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم ... جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم ... عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است ... کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم ...
سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم ... که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم ... عبوس زهد به وجه خمار ننشیند ... مرید خرقه دردی کشان خوش خویم ...
بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم ... که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم ... در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند ... آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم ...
گر چه ما بندگان پادشهیم ... پادشاهان ملک صبحگهیم ... گنج در آستین و کیسه تهی ... جام گیتی نما و خاک رهیم ...
فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان ... لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان ... آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود ... گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان ...
چندان که گفتم غم با طبیبان ... درمان نکردند مسکین غریبان ... آن گل که هر دم در دست بادیست ... گو شرم بادش از عندلیبان ...
می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان ... هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان ... مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردون ... تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان ...
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان ... وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان ... دل آزرده ما را به نسیمی بنواز ... یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان ...
خدا را کم نشین با خرقه پوشان ... رخ از رندان بی‌سامان مپوشان ... در این خرقه بسی آلودگی هست ... خوشا وقت قبای می فروشان ...
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان ... که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان ... مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت ... گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان ...
بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن ... به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن ... رسید باد صبا غنچه در هواداری ... ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن ...
چو گل هر دم به بویت جامه در تن ... کنم چاک از گریبان تا به دامن ... تنت را دید گل گویی که در باغ ... چو مستان جامه را بدرید بر تن ...
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن ... مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن ... خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی ... تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن ...
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن ... تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن ... غم دل چند توان خورد که ایام نماند ... گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن ...
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن ... در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن ... از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن ... از دوستان جانی مشکل توان بریدن ...
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن ... منم که دیده نیالودم به بد دیدن ... وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ... که در طریقت ما کافریست رنجیدن ...
ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن ... خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن ... در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر ... در زلف بی‌قرار تو پیدا قرار حسن ...
گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن ... یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن ... بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را ... چون شیشه‌های دیده ما پرگلاب کن ...
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن ... دور فلک درنگ ندارد شتاب کن ... زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ... ما را ز جام باده گلگون خراب کن ...
ز در درآ و شبستان ما منور کن ... هوای مجلس روحانیان معطر کن ... اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز ... پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن ...
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن ... چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن ... در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست ... پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن ...
کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن ... به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن ... به باد ده سر و دستار عالمی یعنی ... کلاه گوشه به آیین سروری بشکن ...
بالابلند عشوه گر نقش باز من ... کوتاه کرد قصه زهد دراز من ... دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم ... با من چه کرد دیده معشوقه باز من ...
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من ... ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من ... روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل ... ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من ...
نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین ... عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین ... عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباش ... گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین ...
شراب لعل کش و روی مه جبینان بین ... خلاف مذهب آنان جمال اینان بین ... به زیر دلق ملمع کمندها دارند ... درازدستی این کوته آستینان بین ...
می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این ... بر در میکده می کن گذری بهتر از این ... در حق من لبت این لطف که می‌فرماید ... سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این ...
به جان پیر خرابات و حق صحبت او ... که نیست در سر من جز هوای خدمت او ... بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است ... بیار باده که مستظهرم به همت او ...
گفتا برون شدی به تماشای ماه نو ... از ماه ابروان منت شرم باد رو ... عمریست تا دلت ز اسیران زلف ماست ... غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو ...
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ... یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو ... گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید ... گفت با این همه از سابقه نومید مشو ...
ای آفتاب آینه دار جمال تو ... مشک سیاه مجمره گردان خال تو ... صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود ... کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو ...
ای خونبهای نافه چین خاک راه تو ... خورشید سایه پرور طرف کلاه تو ... نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام ... ای من فدای شیوه چشم سیاه تو ...
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو ... زینت تاج و نگین از گوهر والای تو ... آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد ... از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو ...
تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو ... پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو ... ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز ... کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو ...
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو ... جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو ... غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی ... نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو ...
خط عذار یار که بگرفت ماه از او ... خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او ... ابروی دوست گوشه محراب دولت است ... آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او ...
گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو ... باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو ... هر گل نو ز گلرخی یاد همی‌کند ولی ... گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو ...
ای پیک راستان خبر یار ما بگو ... احوال گل به بلبل دستان سرا بگو ... ما محرمان خلوت انسیم غم مخور ... با یار آشنا سخن آشنا بگو ...
خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه ... که در هوای تو برخاست بامداد پگاه ... دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا ... که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه ...
عیشم مدام است از لعل دلخواه ... کارم به کام است الحمدلله ... ای بخت سرکش تنگش به بر کش ... گه جام زر کش گه لعل دلخواه ...
گر تیغ بارد در کوی آن ماه ... گردن نهادیم الحکم لله ... آیین تقوا ما نیز دانیم ... لیکن چه چاره با بخت گمراه ...
وصال او ز عمر جاودان به ... خداوندا مرا آن ده که آن به ... به شمشیرم زد و با کس نگفتم ... که راز دوست از دشمن نهان به ...
ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه ... مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه ... زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب ... این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه ...
در سرای مغان رفته بود و آب زده ... نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده ... سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر ... ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده ...
ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای ... فرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ای ... ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت ... چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده‌ای ...
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده ... خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده ... آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش ... گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده ...
از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای ... آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای ... از دامن تو دست ندارند عاشقان ... پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای ...
دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیده ... صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده ... از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی ... چون قطره‌های شبنم بر برگ گل چکیده ...
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه ... انی رایت دهرا من هجرک القیامه ... دارم من از فراقش در دیده صد علامت ... لیست دموع عینی هذا لنا العلامه ...
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه ... مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه ... خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود ... به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه ...
سحرگاهان که مخمور شبانه ... گرفتم باده با چنگ و چغانه ... نهادم عقل را ره توشه از می ... ز شهر هستیش کردم روانه ...
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می ... طامات تا به چند و خرافات تا به کی ... بگذر ز کبر و ناز که دیده‌ست روزگار ... چین قبای قیصر و طرف کلاه کی ...
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می ... علاج کی کنمت آخرالدواء الکی ... ذخیره‌ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار ... که می‌رسند ز پی رهزنان بهمن و دی ...
لبش می‌بوسم و در می‌کشم می ... به آب زندگانی برده‌ام پی ... نه رازش می‌توانم گفت با کس ... نه کس را می‌توانم دید با وی ...
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ... پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی ... وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید ... مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی ...
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی ... لطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی ... تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت ... حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی ...
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی ... وان گه برو که رستی از نیستی و هستی ... گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو ... هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی ...
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ... تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی ... عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ... ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی ...
آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی ... گردون ورق هستی ما درننوشتی ... هر چند که هجران ثمر وصل برآرد ... دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی ...
ای قصه بهشت ز کویت حکایتی ... شرح جمال حور ز رویت روایتی ... انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ای ... آب خضر ز نوش لبانت کنایتی ...
سبت سلمی بصدغیها فوادی ... و روحی کل یوم لی ینادی ... نگارا بر من بی‌دل ببخشای ... و واصلنی علی رغم الاعادی ...
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی ... کز عکس روی او شب هجران سر آمدی ... تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسد ... ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی ...
سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی ... خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی ... دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است ... بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی ...
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی ... که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی ... بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست ... گرم به هر سر مویی هزار جان بودی ...
به جان او که گرم دسترس به جان بودی ... کمینه پیشکش بندگانش آن بودی ... بگفتمی که بها چیست خاک پایش را ... اگر حیات گران مایه جاودان بودی ...
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری ... خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری ... ز کفر زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی ... ز سحر چشم تو هر گوشه‌ای و بیماری ...
شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری ... یاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری ... چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانی ... در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری ...
تو را که هر چه مراد است در جهان داری ... چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری ... بخواه جان و دل از بنده و روان بستان ... که حکم بر سر آزادگان روان داری ...
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری ... به یادگار بمانی که بوی او داری ... دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست ... توان به دست تو دادن گرش نکو داری ...
بیا با ما مورز این کینه داری ... که حق صحبت دیرینه داری ... نصیحت گوش کن کاین در بسی به ... از آن گوهر که در گنجینه داری ...
ای که در کوی خرابات مقامی داری ... جم وقت خودی ار دست به جامی داری ... ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز ... فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری ...
ای که مهجوری عشاق روا می‌داری ... عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری ... تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب ... به امیدی که در این ره به خدا می‌داری ...
روزگاریست که ما را نگران می‌داری ... مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری ... گوشه چشم رضایی به منت باز نشد ... این چنین عزت صاحب نظران می‌داری ...
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری ... تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری ... آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست ... گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری ...
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ... ارادتی بنما تا سعادتی ببری ... بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش ... که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری ...
ای که دایم به خویش مغروری ... گر تو را عشق نیست معذوری ... گرد دیوانگان عشق مگرد ... که به عقل عقیله مشهوری ...
ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی ... از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی ... چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن ... که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی ...
عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی ... ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی ... چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند ... شاهبازان طریقت به مقام مگسی ...
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی ... که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی ... من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش ... که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی ...
هزار جهد بکردم که یار من باشی ... مرادبخش دل بی‌قرار من باشی ... چراغ دیده شب زنده دار من گردی ... انیس خاطر امیدوار من باشی ...
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی ... بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی ... در مقامی که صدارت به فقیران بخشند ... چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی ...
زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی ... خط بر صحیفه گل و گلزار می‌کشی ... اشک حرم نشین نهانخانه مرا ... زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی ...
سلیمی منذ حلت بالعراق ... الاقی من نواها ما الاقی ... الا ای ساروان منزل دوست ... الی رکبانکم طال اشتیاقی ...
کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی ... بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی ... بسا که گفته‌ام از شوق با دو دیده خود ... ایا منازل سلمی فاین سلماک ...
یا مبسما یحاکی درجا من اللالی ... یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی ... حالی خیال وصلت خوش می‌دهد فریبم ... تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی ...
سلام الله ما کر اللیالی ... و جاوبت المثانی و المثالی ... علی وادی الاراک و من علیها ... و دار باللوی فوق الرمال ...
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی ... خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی ... در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل ... آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی ...
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی ... آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی ... مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا ... و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی ...
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی ... وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی ... چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم ... در کنج خراباتی افتاده خراب اولی ...
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی ... گر چه ماه رمضان است بیاور جامی ... روزها رفت که دست من مسکین نگرفت ... زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی ...
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی ... که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی ... شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم ... که به همت عزیزان برسم به نیک نامی ...
انت روائح رند الحمی و زاد غرامی ... فدای خاک در دوست باد جان گرامی ... پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت ... من المبلغ عنی الی سعاد سلامی ...
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ... دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی ... چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ... ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی ...
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی ... کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرمی ... قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق ... چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی ...
احمد الله علی معدله السلطان ... احمد شیخ اویس حسن ایلخانی ... خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد ... آن که می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی ...
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی ... حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی ... کام بخشی گردون عمر در عوض دارد ... جهد کن که از دولت داد عیش بستانی ...
هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی ... که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی ... ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق ... نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی ...
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی ... چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی ... شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم ... ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی ...
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی ... گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی ... تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت ... به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی ...
دو یار زیرک و از باده کهن دومنی ... فراغتی و کتابی و گوشه چمنی ... من این مقام به دنیا و آخرت ندهم ... اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی ...
نوش کن جام شراب یک منی ... تا بدان بیخ غم از دل برکنی ... دل گشاده دار چون جام شراب ... سر گرفته چند چون خم دنی ...
صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی ... برگ صبوح ساز و بده جام یک منی ... در بحر مایی و منی افتاده‌ام بیار ... می تا خلاص بخشدم از مایی و منی ...
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی ... سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی ... دردمندان بلا زهر هلاهل دارند ... قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی ...
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی ... خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی ... آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد ... حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی ...
ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی ... اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی ... چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی ... باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی ...
سحرگه ره روی در سرزمینی ... همی‌گفت این معما با قرینی ... که ای صوفی شراب آن گه شود صاف ... که در شیشه برآرد اربعینی ...
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی ... ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی ... به خدایی که تویی بنده بگزیده او ... که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی ...
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی ... من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی ... بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز ... دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی ...
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی ... می‌خواند دوش درس مقامات معنوی ... یعنی بیا که آتش موسی نمود گل ... تا از درخت نکته توحید بشنوی ...
ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی ... تا راهرو نباشی کی راهبر شوی ... در مکتب حقایق پیش ادیب عشق ... هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی ...
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی ... گفت بازآی که دیرینه این درگاهی ... همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان ... پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی ...
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی ... در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی ... کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده ... صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی ...
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ... خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی ... دل که آیینه شاهیست غباری دارد ... از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی ...
به چشم کرده‌ام ابروی ماه سیمایی ... خیال سبزخطی نقش بسته‌ام جایی ... امید هست که منشور عشقبازی من ... از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی ...
سلامی چو بوی خوش آشنایی ... بدان مردم دیده روشنایی ... درودی چو نور دل پارسایان ... بدان شمع خلوتگه پارسایی ...
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ... دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی ... دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند ... دریاب ضعیفان را در وقت توانایی ...
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی ... هر جا که روی زود پشیمان به درآیی ... هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش ... آدم صفت از روضه رضوان به درآیی ...
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی ... این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گویی ... مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را ... لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی ...
 

 
شما هم میتونی اینجا کلیک کنی ، فرم همکاری رو پر کنی و یکی از تهیه کننده های یک دوست باشی !
© 2008-2013 1Doost dot com. All rights reserved.
دوستان




منوی اصلی
تا هر شب مطالب سایت براتون ایمیل بشه
Valid XHTML 1.0 Strict
[Valid RSS]
 


خوانندگان ثابت اخبار