چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید؟ من کنجکاو هستم، مثلا برای پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد. به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام. شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید؟ پیگیری کنجکاوی شما ...
می گویند لذتی که در فراق است در وصال نیست ! چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق ، ولی در هر دو امکان کسب تجربه ای خاص سوسو می زند ، که اگر مجهز به آن تجربه شویم،
توجه داشته باشید جواب سوال بازگو کننده شخصیت شماست پس بادقت فکر کنید.ارزشش را داره خیلی وقتتون را نمیگیره..اونوقت شما حقایقی را در مورد خودتون خواهید یافت که تا کنون در نیافته بودید..
روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم می خواهد یکی از آن بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد: به صحرا برو. آنجا مردی کشاورزی می کند. او از خوبان درگاه ماست.
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود` لطفا12 سوسیس و یه ران گوشت بدین` .10 دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و ...
با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند / که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا / نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود / مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد / نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم...
مطلبی که براتون آوردم بخش کوچکی از کتاب `آیا تو آن گمشده ام هستی` .. این کتاب یکی از کتابهای خوبی هست که در زمینه ازدواج چاپ شده.. مطلبش کمی طولانیه اما به نظر من خیلی مفیده .
کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند . زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت.
بار دیگر عرصه ی هتر ایران یکی دیگر از پیشکسوت های خودشو از دست داد مصیبت وارده رو به همه اعضای خانواده ایشان و نزدیکان و و دوستداران ایشان تسلیت عرض میکنیم.
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما ازروی ادب، دعوتش رو قبول کرد...
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
نه سال پیش در یک شب بارانی دو گردشگر موتور سوار آلمانی در راه ماندند و برای اینکه بتوانند در یک جای امن شب را به صبح برسانند به خانه یک روستایی پناه بردند. عباس یک کارگر ساده روستایی همراه خانواده اش تلاش کرد تا به شیوه خودش از مهمانان خارجی به خوبی پذیرایی کند ...