داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان می دهم هیچ خواننده ای نمی تواند با یک بار خواندن آن را رها کند!
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد.
بهش می گفتن آقا سید، ظاهری داشت کاملا موجه و لحن بیانی که هر کسی رو تحت تاثیر قرار می داد، محبتهاش، به من که تازه به این اداره اومده بودم واقعا دلگرمی می داد و باعث می شد کمتر احساس غریبی کنم.
روز عقدکنان دخترخاله اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را میدوخت. سفره ی عقد را هم خودش انداخته بود. به دوخت و دوز پارچه ای که روی سر عروس داشتند قند میسائیدند به کار بود که مرد آن حرفها را زد.
سرد بود، دستام گز گز می کرد، زیره کفش درب و داغونم چند روزی بود که دهن باز کرده بود و حالا داشت هرچی برف و گلآب بود می مکید داخل، جورابهام کاملا خیس بود و پاهام بی حس شده بود، انگار داشت کم کم تو کفش هام یخ می زد، ... این سومین اتوبوسی بود که اومد و رفت؛ و من سوار نشدم...
ارتشهای آلمان، بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند.
شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند.
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
آقای سیاه یک مرد تنها بود که به سختی عمرش را میگذراند. خانه او درست در میانه خیابان بود. اما در هر دو سمت دیگر خانه اش، به اندازه یک خانه دیگر خالی بود و از آن جا به بعد خانه ی دیگر اهالی محل قرار داشت.
در زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش در می رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می برد، دختر اجازه نمی دهد کسی دست به باسنش بزند.
شیوانا جعبه اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند.
زنی غمگین و افسرده نزد حکیمی آمد و از همسرش گله کرد و گفت: "همسر من خود را مرید و شاگرد مردی می داند که ادعا دارد با دنیاهای دیگر در ارتباط است و از آینده خبر دارد.
کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است، وسوسه خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....
داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختربچه ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود.
عطاملک جوینی که یکی از وزیران دربار هلاکو می باشد و کتاب تاریخ جهانگشای او معروف است به خواجه نصیرالدین طوسی گفت اکنون که ایران در زیر یوغ اجنبی است و هیچ جای نفس کشیدن نیست بهترین جای دنیا برای اقامت گزیدن کجاست تا از برای رشد و حفظ جان به آن جا در آییم؟
سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه بسر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد. یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید.
سال های سال پیش، خودش را از طبقه سوم خانه حلق آویز کرد. آن روزها به زور بیست سالش می شد. جوان پیزوری که دماغش را می گرفتی جونش بالا می آمد! با آنکه ده سالی از آن روز می گذشت، اما هنوز هم در خانه سرگردان بود. به کسی کاری نداشت؛ پی کار خودش بود، ...
هیچ وقت عادت نداشته ام و ندارم موقعی که 2 نفر با هم گپ می زنند، گوش بایستم، ولی یک شب که دیروقت به خانه آمدم و داشتم از حیاط رد می شدم، به طور اتفاقی صدای گفت و گوی همسرم و کوچک ترین پسرم را شنیدم.
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند...
روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کرد و از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.
روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت: «ای شیخ آمده ام تا از اسرار حق چیزی با من نمایی» شیخ گفت: «باز گرد تا فردا» آن مرد بازگشت، شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حقه کردند و سر حقه محکم کردند.
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...