کنکور در ایران یک غول است که همیشه به همراه یک قیف تعریف می شود.
امتحانیست که سرنوشت انسان ها را تغییر می دهد.
در این امتحان بعضا سوالات واقعا خنده داری به چشم می خورد که برای نشاط روح آدم واقعا مفیدند !
در این مطلب بعضی از این سوال های شاهکار رو می توانید ببینید.
یکی از کاربردهای طنز، یادآوری رفتارهای ناپسندی است که گاهی از بعضی از ما سر میزند. پس زیاد به دل نگیرید و این موقعیت ها را توی ذهن تان مشابه سازی کنید و لبخند بزنید!
عمه بلقیس به همه چیز کار داشت، به اینکه دختر همسایه تازگی ها زیر ابرویش را برداشته، به اینکه زن مطلقه ای که طبقه ی دوم زندگی می کرد بعد از نیمه شب برگشته، به اینکه فلانی توی مهمانی دامن کوتاه پوشیده.
آنتوان دوسنت اگزوپرى در روز بیست و نهم ژوئن سال 1900 میلادى در شهر لیون به دنیا آمد و در سى و یکم ماه جولاى منتهی به فاصله چهل و چهار سال، چشم از جهان فرو بست. وی در تابستان به دنیا آمد و در تابستان هم از دنیا رفت.
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچه های دیگر گم کنم.
سر صف باید صاف صاف بایستم و صاف جلویم را نگاه کنم، وگرنه یک پس گردنی محکم از مرتضوی می خورم. دوست ندارم مرتضوی کتکم بزند و فکر هایم را به هم بریزد. دوست ندارم آقای ناظم از پشت بلندگو به من تذکر بدهد.
من یک آرزویی دارم که هیچ جایی بجز این وبلاگ نمی توانم پرده از آن بردارم و به هیچ کسی هم جرات گفتن اش را ندارم… چیزی فراتر از یک آرزوی معمولی است… یک فانتزی است…
روز اولی که رفتم موسسه، میان تمام بچه ها، چشمم افتاد به یکی که خیلی شبیه خواهرزاده ام بود. مثل اون موهای لختی داشت که مدل مصری کوتاه شده بود و پوست سفید و لب و دماغ کوچولویی که اون رو بیشتر شبیه خواهرزادم می کرد. چشم هاش چشم هایی بود که دنبال یه ...
پاهایم را روی زمین می کشم و راه می روم. خیابان مثل همیشه شلوغ است. یک دانه از این بچه هایی که تعطیلیشان نه به خاطر برف که به خاطر آلودگی هواست، چندتائی برگ خشک را به سمتم می پاشد و فرار می کند