
مردم این سرزمین از پا شانس آوردهبودند که خدا همه جور نعمت مادی و معنوی را بهشان دادهبود.
یک شهرداری داشتند که در مهربانی لنگه نداشت و خیلی مدیر و مدبر و جان سخت بود.
درختهای عجیب با شاخههای خوشتراش و خوشسوز و محکم در آن شهر پیدا میشد که به آنها میگفتند: درخت هیزم!
این درختها به درد هیزم نمی خوردند ولی خیلی سریعالرشد بودند و هر کجایشان را که میزدی، ظرف مدت دو ساعت و بیست دقیقه جایش عین همان را درمیآورد حتا خوشگلتر و بهتر از قبلی!
مهمترین کارکرد درختان در صنعت ترکهسازی و افزایش تربیت کودکان بود، حتماً شما هم تعجب کردهاید که چطور در افزایش تربیت کودکان تاثیر دارد؛ همیناش جالب است که اگر با ترکه این درخت، بچهای حتی یکبار هم تنبیه میشد چنان با تربیت و سر به زیر و با محبت میشد که نگو و نپرس!
یکبار که یک دانشآموز فلک شدهبود، عصر آن روزش با اینکه کف پایش به این هوا( ) ورم کردهبود، یک پیرزن چاق را روی کولش گرفت و برد در مرکز خرید پایتخت، تا خریدش را بکند و او را تا درب محل رساند!
به دلیل افزایش بیتربیتی در بین کودکان جهان، همه شهرداران سرزمینهای دیگر سعی میکردند خودشان را به شهردار یا یکی از سران آن مملکت نزدیک کنند.
شهردار یک مشاور باهوش، دانشمند، خبیث، کاردان و علاقهمند به ازدواج مجدد داشت.
و شهردار برای اینکه بتواند بر اوضاع درختها که در جایجای آن کشور در آمدهبودند نظارت کند، با مشورت مشاور خود، آن را جزو اموال عمومی اعلام کرد.
تخم درخت را هم در زیر نگین انگشتر خود که مجهز به یک کولر ریزپردازنده بود، طوری جاسازی کرد که کسی نتواند به فرمول تخم دست پیدا کند و درخت هیزم از انحصار سرزمین خارج شود.
شهردار سه دختر داشت که هر کدام از یکی دیگر زیباتر بودند و کلی هم خواستگار داشتند که نه دختر و نه خواستگارها فعلاً هیچ ربطی به داستان ما ندارند!
یک روز پیکی از کشورهای دورتر از سرزمین دور با چمدانی پر از چک پول قابل نقد در همهی بانکهای جهان از طریق یک راه مخفی با یک هواپیمای جاسوسی- خبرنگاری پیش مشاور آمد، همراه نامهای که شیوهی اجرای توطئهای را برای مشاور شرح دادند.
نتیجه آن چمدان آن شد که هفتهی بعد، پس از کلی رایزنی توانست شهردار را قانع کند که هر کسی که نگاهش به اموال عمومی افتاد باید مالیات بدهد و از آنجا که درخت هیزم در اقصا نقاط کشور هم درآمدهبود همه مجبور بودند که مالیات بدهند.
و از آنجا که مردم باصفایی بودند کسی اعتراضی نکرد و افکار عمومی با رضایت به بحث مالیات پرداختند و حتا مردم به صورت خودجوش یک ویژهنامه سه زبانهی تمام گلاسهای در فواید مالیات چاپ و منتشر کردند...
و بدین ترتیب اولین توطئهی براندازی مشاور نگرفت !
مشاور که طعم چمدان به زیر دندانش مزه کردهبود دوباره رفت به دفتر شهردار و شروع کرد به رایزنی مجدد برای افزایش مالیات.
در این هنگام یک پرنده از جلوی پنجرهی اتاق شهردار رد شد که ربط زیادی به این قسمت از ماجرا نداشت.
مشاور توانست شهردار را راضی کند مالیات را دو و نیم برابر کند و به همشهریان گرامی اعلام کند.
باز هم اتفاقی نیفتاد از لحاظ اعتراض.
مالیات چهار برابر و نیم شد ولی باز هم صدای کسی درنیامد!
هشت برابر شد باز هم کسی چیزی نگفت و همه سر وقت پرداخت می کردند.
ده برابرش کردند مالیات را و دریغ از کوچک ترین اعتراضی از سوی نهادهای غیردولتی، مطبوعات و نیروهای خودجوش مردمی!
قضیه فقط برای شما جالب نشده، این موضوع توجه شهردار را هم جلب کرد که چه قدر این مردم نجیب هستند و به شهردار اعتماد دارند.
شهردار این بار خودش دست به کار شد و اعلام کرد: علاوه بر یازده و نیم برابر شدن مالیات، مردم باید به شهردار، معاونان، مشاوران و سایر عوامل و خدمتگزاران در شهرداری «کولی» هم بدهند!
و این درست زمانی بود که چله تابستان بود و بورس هندوانه و خربزه با افزایش صدوبیست درصدی مواجه شده-بود که البته ربطی به این قسمت داستان ما ندارد.
این پُلتیک هم کارگر نیفتاد، مردم نجیب شهر مالیات یازده و نیم برابر را همراه با کولی، با رضایت تمام می دادند گه ناگهان:
«آقا این چه وضعیه!»
برای چند ثانیه کل شهر و شهرداری و عوامل شهرداری به حالت اسلوموشن(Slow Motion) درآمدند و در همان حالت، شهردار که از ذوق نیشاش تا گوش باز شدهبود، دستور داد که صاحب صدا را به دفترش بیاورند!
چای و انواع میوه و آب معدنی و مخلفات آوردند خدمت مرد معترض!
شهردار دستور داد همه بیرون بروند و از مرد پرسید: خب عزیزم برای چی «این چه وضعیه!»
مرد شروع کرد از بدبختیهای زندگیاش گفتن و گرفتن دیپلم و لیسانس و دکترا و فوق دکترا گرفتناش تا ازدواج و سهقلو بچهدار شدن و طلاق، شیوع ایدز در آفریقا، بحران خاورمیانه، بحث دختران فراری، تورم روزافزون، نایاب شدن گوجهفرنگی، قاچاق فیلمهای تولید داخل، دعوای رسانهای برای ازدواج موقت، سهمیهای شدن بنزین، لت و پار کردن اراذل و اوباش، پخش سریال جواهری در قصر و... و... و...
گفت و گفت و گفت، تا اینکه همان پرندهی قبلی، دوباره از جلوی پنجرهی دفتر شهردار رد شد و یک وقی کرد که چرتشان را پاره کرد و از امواج مشکلات بیرون آمدند؛ چشم شهردار افتاد به ساعت که 8 شب شده بود و انبوه دستمال کاغذیهایی که در آن غرق شده بودند به اتفاق مرد معترض!
شهردار گفت: خب!
مرد گفت: خب ندارد شهردار عزیزجان! با این همه معضل و مشکل و فکر و خیال، ما دچار کمبود وقتیم، بنابراین کسانی را که کولی میگیرند افزایش دهید تا مردم در این گرما اینقدر توی صف منتظر نمانند!
شهردار به حسن ظن و کیاست و ذهن زیبا و سخنوری و مهرورزی و وطندوستی مرد، داشت آفرین میگفت که در همین هنگام یکی از دختران شهردار که برای کاری به دفتر باباجان آمدهبود، چشمش به مرد معترض افتاد که چشمها و دماغش از گریه سرخ شدهبود و درست مثل فیلمهای سینمایی، یک دل نه صد دل عاشق او شد و همانجا قرار ازدواج را گذاشتند.
و مرد معترض که دکترای امور اقتصاد از یک دانشگاه خارجی از راه دور داشت، متصدی امور مالیاتی شد و یک طرحی داد که کسانی که حوصله ایستادن را توی صف ندارند دوازدهونیم برابر مالیات بدهند تا هم به کار خودشان برسند و هم فرد مفیدی برای جامعه خود باشند.
مشاور شهردار هم که فهمید نمیتواند از طریق سنگ اندازی مالیاتی، مردم را ناامید کند، استعفا داد و به کرهجنوبی رفت و با انتخاب یک دختر 18 سالهی کرهای به فرزندخواندگی، زندگی تازهای را شروع کرد!
ما از این داستان نتیجه میگیریم:
1. مشکلات و معضلات هر چه زیاد باشد در عوضش مالیات چیز خوبی است.
2. مردم باید مالیات خود را بپردازند چه یک وجب چه صد وجب!
3. مشاور چیز خوبی است چه جوان، چه پیر!
4. اعتراض به مالیات ممکن است به ازدواج مجدد منجر شود!
5. مالیات و عشق رابطه مستقیم دارند!
6. کرهجنوبی چرا یعنی؟!!
نوشته عباس حسین نژاد /سایت لوح
خیلی اشاره ها را متوجه شدم خیلیش هم نه ! . مطلب سنگین بود !