
پادشاهی عالمی ربانی را گفت : " مرا پندی ده و موعظتی گوی که به آن رضای خلق و خالق هر دو حاصل کنم. "
گفت : " در روز ، داد گدایان بده تا خلق از تو راضی باشند و در شب ، داد گدایی سرده تا خالق از تو راضی باشد. "
خری و اشتری دور از آبادی به آزادی میزیستند. نیم شبی چراکنان به شارع عام نزدیک شدند. اشتر گفت : ساعتی دم فرو بند تا از آدمیان دور شویم. نباید گرفتار شویم. خر گفت : این نشاید که درست همین ساعت نوبت آواز من است و در ترک عادت رنج جان و بیم هلاک تن. و بیمحابا آواز برداشت.
کاروانیان به دنبال بیامدند و هر دو را در قطار کشیده بار نهادند.
فردا آبی عمیق پیش آمد که عبور خر از آن میسر نبود. خر را بر اشتر نشانیده، اشتر را به آب راندند. اشتر چون به میان آب رسید، دستی برمیافشاند و پای میکوفت. خر گفت : رفیق! این مکن، وگرنه من در آب افتم و غرقه شوم. شتر گفت : چنانکه دوش نوبت آواز نابهنگام تو بود، امروز گاه رقص ناساز من است!
منصور خلیفه عباسی روزی به طاق کسری رفت و بر ستونی شعری دید که از شوق عاشق به دیدار معشوق حکایت می کرد، و زیر آن نوشته بود: اهه، اهه!
منصور از همراهان پرسید این را چه معنی است؟ هرکسی سخنی گفت ولی ربیع حاجب که مردی باهوش بود پاسخ داد که گوینده شعر خواسته بفهماند که در حال سرودن این بیت گریه میکند!
زنبور عسلی در اطراف آتش بر افروخته نمرودیان پرواز می کرد. حضرت ابراهیم از او پرسید:
زنبور، در اطراف آتش چه می کنی؟ آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟
زنبور گفت: یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم!
ابراهیم(با خنده) گفت: تو مگر نمی فهمی آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر این آتش ندارد؟
زنبور گفت: چرا می خندی یا ابراهیم؟ من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم، بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند آن هنگام که ابراهیم در آتش بود تو چه می کردی؟ بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم
حکایتهای اموزنده وطنز
با سلام حکایت های خیلی خوبی بودن اگه ممکنه بیشترش کنین با تشکر
حکایت زنبور و ابراهیم از همه قشنگ تر بود.
با سلام وتشكر از مطالب بسيار جالب سايت تان
اگر ممكن است لطفا بفرماييد حكايت زنبور و اتش نمرود از كيست؟