

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که
با خبر شود عاشق شد.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد،
لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند
در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، نام دیگر انسان.
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی
انارجا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ترک برداشت. خون انار روی
دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را خورد. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است،
فقط کافیست انار دلت ترک بخورد
سلام خانم سیما ر
خواستم بگم وبلاگ تون  را دیدم خیلی قشنگ بود،امید که در کارتان موفق باشید.
اما ادرستان را نداشتم که برایتان نظرم را بگذرم . 
سلام مش قاسم
ممنون از لطفتون شما میتونید تو وب لاگم روی لینک "کلام دوست" کلیک کنید و نظرتون رو بفرمایید
موفق باشید
 
valla fek konam in neveshte male erfan e nazarahari e !!!