
- من زیاد در جریان قیمت بازار نیستم. اما رفیقم بهتر در جریان است. او می تواند کمکتان کند.
کاوه دوست و همدست بهروز مردی بود نسبتا قد بلند با موهایی پرپشت اما مردی که کاوه با او صحبت میکرد، مردی میانسال با موهایی کم پشت و لاغر اندام و لباس شیک و روشن و عینکی آفتابی که بر صورتش نشسته بود و بسیار باوقار حرکت میکرد. کاوه در حالی که با دست او را به سمت بهروز میبرد، گفت:
سلام، دوستمان قیمت بازار را میخواد؟
-فروشنده است یا خریدار؟
کاوه نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
رفیقمان فروشندهاست.
-بستگی داره!
مرد پرسید:
به چی بستگی داره !؟
-خب، طرف کی باشه، سن، مرضی نداشته باشه و یا گروه خونی؟
-من خودم فروشندم.
بهروز در جواب نگاهی به قامت او انداخت و گفت:
اگر فروشنده ای سی میلیون و اگر خریداری پنجاه میلیون.
- چرا این همه اختلاف!؟
بهروز در جواب نگاه ملامت باری به او انداخت و مثل اینکه از حرف او ناراحت شده باشد، روی برگرداند تا به طرف دیگر برود. اما کاوه آستین او را گرفت و گفت:
این آقای محترم می خواهند کلیه بفروشند. اگه به قامت ورزشی ایشان نگاه بندازی، حتما متوجه می شوی که کلیه ایشان مثل بنز پرشتاب باشه!
بهروز شانه های خود را بالا انداخت و گفت:
من که نمیخوام اتومبیل بگیرم! می خوام کلیه بدم به یه آدم نیازمند. این وسط من واسطه گرم . قیمت من تعیین نمی کنم، نرخ بازار است!
مرد کمی مکث کرد و گفت:
باشه! حالا به چی نیاز است؟
بهروز گفت:
یکسری مدارک آزمایشگاهی با یک شماره تلفن همراه!
مرد دست در جیب خود کرد و کیف دستی اش را درآورد و برگ آزمایشگاهی به همراه کارت شناسایی اش را به دست کاوه داد. کاوه با دقت به برگه آزمایشگاه و کارت شناسایی نگاه انداخت و گفت:
آقای شهرام نیکنام! آقا شهرام، تا بعد از ظهر با شما تماس میگیریم.
در حقیقت کاوه و بهروز در کار خرید و فروش کلیه بودند. و یکی از روش های ابتکاری آن دو بود که یکی خریدار می شد و دیگری با نیرنگ و حقه یک فرد نیازمند را در بازار شلوغ نزدیک بیمارستان پیدا میکرد و فریب میداد. این بار هم آنها مانند روزهای قبل کارشان با موفیقت انجام شد.
وقتی بهروز و کاوه برای نوشیدن چای به قهوه خانه نزدیک بازار رفتند، با دقت زیاد به تلویزیون قهوه خانه نگاه میکردند.
کاوه با اشاره دست یک استکان چای دیگر درخواست کرد و گفت:
بهروز! به دکتر خبر دادی؟
بهروز، استکان خالی را روی میز گذاشت و گفت:
آره، تماس گرفتم. گفت، هر موقع خواست او را به مطبش ببریم!
پیشخدمت قهوه خانه با یک سینی چای کنار میز آن دو ایستاد و دو استکان چای داغ جلویشان گذاشت و با استکان های خالی برگشت.
بهروز، دستی به ته ریش صورتش کشید و گفت:
نمی دونم، قیافه طرف برام خیلی آشنا بود. انگار هر روز میبینمش!
کاوه سیگاری روشن کرد و چند پک زد و گفت:
ولی من چنین تصوری ندارم!
بهروز، نگاهش را به صفحه تلویزیون دوخت و گفت:
من نه! مطمئنم جایی او را دیدم.
ناگهان رنگ از روی بهروز پرید و قلبش به تپش افتاد و دست هایش لرزید و دیگر نتوانست استکان چای را در دست نگه دارد. ناچار آن را روی میز گذاشت. وقتی کاوه متوجه نگاه آشفته او شد تعجب کرد. اما قبل از آنکه حرفی بزند؛ بهروز گفت:
احمق! هیچ می دانی چه کسی را پیش من آوردی؟
بعد دستش را به صفحه تلویزیون اشاره کرد. کاوه نگاهش را به تلویزیون بالای قهوه خانه چرخاند و با ترس و لرز صفحه تلویزیون را نگاه کرد.
... شهرام نیکنام خبرنگار شبکه خبر!
زبان کاوه بند آمد و بریده بریده گفت:
امکان ندارد!
حق با بهروز بود. شهرام نیکنام برای او آشنا بود و هر روز او را در شبکه خبر می دید. و حالا هر دو آنها را خوب دیده و کافی بود به پلیس اطلاع دهد و یا به عنوان گزارش خبری از اخبار پخش کند.
بهروز ناله ای کرد و گفت:
فقط یک راه داریم. ما باید قبل از اینکه پلیس ها اینجا بریزند از تهران خارج شویم!
کاوه با تعجب گفت:
دیوانه شده ای!؟ چطور میخواهی از تهران خارج شوی؟ هرجا بروی، سراغ ما میان!
اما چاره ای نبود. بهروز ناچار بود اینکار را بکند. آن دو با عجله از قهوه خانه خارج شدند و به خانه بازگشتند.
آن دو بدون کسی که متوجه ورود آنها شود خیلی بی سر و صدا وارد خانه شدند و در آنجا با عجله زیاد مقداری از لوازم ضروری شان را بر میدارند.
بهروز و کاوه این خانه را از یک پیرمرد اجاره کرده بودند. آنها خیلی تلاش کردند تا سر و صدایی بلند نشود؛ اما بالاخره پیرمرد صاحبخانه متوجه آنها شد و به طرف اتاق آنها آمد و ضربه ای به در زد و قبل از آنکه بهروز در را باز کند، در اتاق باز شد و پیرمرد در آستانه در ایستاد و وقتی آنها را در حال بستن چمدان خود دید، گفت:
کجا ان شاء الله!؟
بهروز که آشفته شده بود، گفت:
می خواستیم برای شب جمعه بریم زیارت قم.
پیرمرد صاحبخانه در حالی که حرف بهروز را باور نکرده بود، سر خود را تکان داد و گفت:
التماس دعا! ولی قبل از رفتن، لازم است بگم که از تلویزیون آمدن اینجا. می خواستن شما را ببینن.
کاوه از حرف پیرمرد صاحبخانه جاخورد و با ترس و لرز پرسید:
تلویزیون !؟
پیرمرد صاحبخانه با خونسردی گفت:
آره! همان آقایی که هر روز توی اخبار نشانش می دهند!
بهروز در حالی که سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند، گفت:
رفت!؟
نه! الان داخل حیاط کنار حوض ایستاده و منتظر شماست!
بهروز سخت یکه خورد و نگاه شگفت زده اش را به طرف کاوه چرخاند و بدون آنکه پیرمرد صاحبخانه صدای او را بشنود، آهسته گفت:
آدرس اینجا از کجا گیر آورده!؟
کاوه، شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
چه می دانم!
بهروز، یک لحظه فکر فرار به سرش افتاد. اما قبل از آنکه کاری بکند، شهرام وارد اتاق شد و گفت:
سلام... اجازه هست؟
بهروز دیگر از شدت ترس و وحشت نمی دانست چه کند و چه بگوید. در حالی که به زحمت آب دهانش را قورت میداد گفت:
سلام... آدرس اینجا رو از کجا پیدا کردی!؟
پیرمرد صاحبخانه گفت:
پس با اجازتون من میرم. ولی قبل از رفتن به من خبر بدید تا از شما یه امضاء بگیرم.
شهرام، لبخندی زد و گفت:
چشم حاج آقا!
و پیرمرد صاحبخانه رفت. بهروز مات و متحیر به شهرام چشم دوخته بود و متوجه کارش نمی شد. شهرام ادامه داد:
فکر کنم اینبار من را شناختید! نگران نباشید به پلیس اطلاع ندادم. من تنها و دست خالی اینجا آمدم!
بهروز نتوانست خود را کنترل کند و فریاد زد:
خر خودت هستی! گفتم آدرس اینجا رو چگونه پیدا کردی!؟ نکنه، ما را تعقیب کردی؟
شهرام باخونسردی گفت:
نیاز به فریاد نیست! تا اینجا شما را تعقیب کردم.
بهروز دیگر نتوانست خشم خود را کنترل کند. ناگهان دست در کتش کرد و چاقوی برنده اش را درآورد و از شدت خشم فریاد زد:
تو زبان آدمی زاد را نمی فهمی!؟
سپس به کاوه گفت:
مراقب باش از اتاق خارج نشه.
باشه بهروز!
شهرام با آرامش گفت:
خیلی خب... بهتر است آرام و خونسرد باشی. نیازی به تهدید و خشونت نیست. گفتم، من تنها آمدم.
بهروز، لبخند نیش داری زد و گفت:
برای چی آمدی اینجا!؟
- گفتم، من فروشنده کلیه ام. می خوام کلیه ام را بفروشم!
بهروز با نگرانی به شهرام نگاه انداخت و سر چاقوی تیزش را به طرفش گرفت و گفت:
اشتباه کردی، آمدی اینجا! کنجکاوی تو، آقای خبرنگار باعث شد سرت را از دست بدی!
شهرام به چشمان پر از خون بهروز نگاه کرد و بهروز ادامه داد:
حالا باید دو کلیه ات را مجانی به ما بدی!
شهرام دیگر از شدت ترس و وحشت نمی دانست چه کند و چه بگوید. در حالی که به زحمت آب دهانش را قورت می داد؛ ناگهان ضربه ای سنگین به سر کاوه خورد و نقش بر زمین شد. پیرمرد صاحبخانه به همراه سه مامور پلیس که مسلح بودند وارد اتاق شدند.
پیرمرد صاحبخانه با صدای بلند گفت:
آقای خبرنگار! هیچ نگران نباشید....
سپس سر عصای چوبی اش را به طرف بهروز گرفت و ادامه داد:
قربان! خود نامردش هست.
***
شهرام گفت:
امروز با هوشیاری یکی از شهروندان عزیز تهرانی، ماموران انتظامی تهران بزرگ موفق شدند که یکی از شبکه های غیر قانونی خرید و فروش کلیه را در تهران شناسایی کنند... اجازه بدید که با این شهروند مصاحبه ای داشته باشیم...
فیلم بردار، دوربینش را به طرف چهره پیرمرد صاحبخانه برد. پیرمرد صاحبخانه، یقه لباسش را سفت کرد و گفت:
اینجانب ابراهیم کفش دوز، ساکن تهران....
خدا نکنه یه خونواده ای نیاز داشته باشه، چه فروشنده چه خریدار، راهی نداره جز اینکه قبول کنه!
ای بابا
خدا لعنت کنه کسایی رو که این بازار رو راه انداختند.