
آذر ماه بود... کاملا تصادفی برنامه اش را ریختیم. هیچ حس خاصی نداشتم جز اینکه میروم شهری را ببینم که ندیدم و نمیشناسم... یک مسافرت...
وقتی رسیدیم مشهد، ساعت یک و نیم شب بود. چند قدمی حرم ایستاده بودیم و دنبال هتل میگشتیم... تا برسیم به خیابان امام رضا چند هتل آپارتمان را دیده بودیم و خب مورد پسند قرار نگرفته بودند. جلوی هتل سفیر ایستادیم...
ناگهان بادی وزید و اولین برف زمستانی مشهد نم نمک شروع به باریدن کرد. در هتل سفیر ماندگار شدیم. چند قدمی حرم. وسایل را گذاشتیم و رفتیم زیارت...
خدایا چه آرامشی... چقدر زیبایی...
نیمه های شب بود ... صدای ماشین و همهمه ی جمعیت نبود... سکوت بود و صدای نرم پای زائرین روی برف... فرشی از کنف پهن کرده بودند که مدام رویش را تمییز میکردند که لیز نخوریم... به صحن اصلی که رسیدیم ... دیدن داشت...
آسمان تیره ... وشب و سکوت و انگار ناگهان وارد دریای نور بشوی... چراغ ها... و برف... یکپارچه سپید... دوست داشتم تا ابد آن صحنه در ذهنم بماند... آن تصویر... هرچند کمرنگ شده.. اما خاطره اش به روشنی با من است... انگار من به تو نزدیکتر بودم...انگار تو به من نزدیک تر بودی...
پس از آن دو بار دیگر به مشهد رفتم... هربار برایم این زیارت ها دلچسب بود... جای تعجب است که همیشه هم تصادفا در پاییز بود...
اما بار آخر دلگیر بودم...
امشب که مدام تصاویر حرم و آن خیابان دوست داشتنی و صحن اصلی و ... را از تلوزیون پخش میکردند...
یادم افتاد که هنوز دلگیرم...
میشنوی؟...
هنوز دلگیرم...
گیرم حکمت تو این باشد...
من معنی اش را نمیفهمم. پس یا برایم معنی اش کن...
یا دلم را با حکمتت یکی کن...
من
دل
گیرم!
 خاطره جان دلگیری نداره ...
من 21 سالمه.پاییز امسال برای اولین بار تونستم برم مشهد.هم برای زیارت هم برای خوش گذرونی با دوستام...
امام رضارو قلبا دوسش دارم.چون روز تولدش به دنیا اومدم و دایی خدا بیامرزم اسممو میلاد گذاشت.قبل از اینکه برم حرم قصد کرده بودم یه عالمه نماز و دعا بخونم.ولی وقتی وارد حرم شدم حالم انقد گرفته شده بود که فقط یه گوشه نشسته بودم و زانو بغل کرده بودم.فکر میکردم...
ولی به نظر من ... بدون اینکه بخوام به کسی توهین کنم ... باید بگم حیف امام رضا که گیر مشهدیا افتاده ... هیچ خوبی از هیچ کدوم از آدماش ندیدم و نیشنیدم.
از سفرم پشیمون نیستم چون واقعا میخوستم برم زیارت و بعدش خوش گذرونی ... ولی دیگه بجز قصد زیارت به هیچ وجه پامو مشهد نمیذارم.به هیچ وجه ...
مبارک باد تولد عزیزترین  ایرانی ها من که دارم میرم مشهد آخر هفته جای همتون خالی می کنم
الهی...امیدوارم دلت باز شه هر چه زودتر 
ولی من این عقیده رو دارم ، تا خودت نخوای هیچ کسی نمی تونه برات کاری کنه !
اون بالاییه هم تا نخوایی برات کاری نمی کنه ...
 و انقدر دورت قشنگی هست که ببینیو دیگه دلت گرفته نباشه ... یه نگاهی به دورت بنداز
 
طبق اعتقادات قوی ما ایرانیان طلبیدن یعنی دعوت کردن دعوت امامان معصوم این نیست که رسما" دعوت ظاهری باشد اینست که: 1- تو دلت می افته حوس می کنی که بری 2- مشکلات پیش پا افتاده برای سفر حل می شه و خلاصه جور می شه که بری بعضی موقع ها خیلی درد و دل آدم داره که تو این محیط ها که می رسه بگه ولی وقتی پا می ذاری همه چیز یادش می ره و دلگیر و یا اتفاق دیگه می افته و این از سفر خود ناراضی است اینها حکمت و بازم برو تا این دفعه جبران دفعه قبلیتو بگیری ببین برای کی رفتی برای آقا یا مردمانش همه جا خوب و بد دارند پس: لازم نیست دریای بی کران باشی چشمه زلال آبی که باشی آسمان از آن تو پیداست.