
یه خانم به پسر نزدیک شد و گفت، “دوست کوچولوی من،چرا اینقدر ژرف به اون شیشه نگاه میکنی؟” بچه جواب داد : “من داشتم از خدا میخواستم که یه جفت از اون کفشها بهم بده” اون خانم دست بچه رو گرفت، رفت توی مغازه، و از فروشنده خواست که نیم دوجین از کفشها رو برای پسر بچه بیاره. بعدش از مغازه دار خواست اگه میشه یه لگن آب و یه حوله بهش بده. و اونم خیلی سریع اینا رو براش آورد.
خانم دوست کوچولو رو برد عقب مغازه، دستکشهای خودشو در آورد، زانو زد رو زمین، پاهای کوچک پسر رو شست و با حوله خشک کرد. حالا دیگه فروشنده با کفشها برگشته بود. یه جفت گذاشت جلوی پاهای پسر. اون خانم کفشا رو براش خرید.بقیه کفشها رو هم بست و همشو داد به پسره. نوازشش کرد و بهش گفت: “بدون شک، تو الان احساس راحتی بیشتری میکنی.” و برگشت که بره.
بچه مات و مبهوت با دستش خانم رو گرفت، در حالی که به صورت خانم نگاه میکرد و اشک توی چشماش بود ازش پرسید; شما همسر خدا هستید؟
khily khily,jaleb bod
 khanm hedyeh alef, vaghan dastetan dard nkond
واقعا که همیشه بچه ها حرف راست رو از ته دلشون و بدون هیچ پیرایشی میزنن 
واقعا تکان دهنده است
اینقدر کار خوب کم شده که ما یادمون میره انسان صورتی از خداونده
مطلب بجایی بود
خسته نباشید دستتون درد نکنه
AKHEY KHEYLY TEKAN DAHANDE VA JALEB BUD

akhe kheili doost dashtam