
همان جا خشکم زد. با سیگار ابلهانه بر لبانم، با کت چرمی، با کلاه کاسکت که تا روی چشمم پایین آمده، با حالت خشم و دست در جیب، زمین ناگهان به یک مکان خالی از حیات تبدیل شد. امروز این را خوب به یاد می آورم. حالتی غریب، گویی آشناترین مکان ها، زمین، خانه ها و تمامی یقین ها در اطرافم تبدیل به سیاره ای ناشناخته شده بود که پیش از این هرگز پا روی آن نگذاشته بودم.

48 ساعت وقت لازم بود تا مرخصی بگیرم و با قطار به نیس بروم. صبح زود به نیس رسیدم و پریدم توی هتل آپارتمان مرمون. به طبقه هفتم رفتم و در زدم. مادرم ساکن کوچک ترین اتاق هتل بود. رفتم تو. اتاق بسیار کوچک و سه گوش چنان تمیز و غیر مسکونی بود که وحشت کردم. پریدم پایین، سریدار را بیدار کردم و فهمیدم که مادرم را به درمانگاه آنتوان برده اند.
سر مادر در بالشت فرو رفته بود. چهره اش نحیف، نگران و نومید بود. بوسیدمش و روی تخت نشستم. کت چرمی به تنم و کلاهم روی چشمم بود، به این زره نیاز داشتم. یک ساعت، دو ساعت بدون حرف آنجا ماندیم. بعد ازم خواست پرده ها را بکشم. پرده ها را با تردید کشیدم. بعد همین طور با چشمانی به طرف روشنایی، مدتی ماندیم. به هر حال تنها کاری بود که می توانستم برایش انجام دهم. در سکوت. حتی لازم نبود برگردم تا بفهمم گریه می کند و تازه مطمئن هم نبودم که به خاطر من است. بعد رفتم روی مبل روی به روی تختخواب نشستم. در این مبل 48 ساعت زندگی کردم. تقریبا تمام مدت کلاه، کت چرمی و ته سیگارم را داشتم.
هنوز همان اندازه سیگار می کشید، اما به ام گفت دیگر دکترها منعش نمی کردند. معلوم است دیگر لازم نبود ناراحت باشد. سیگار می کشید و با دقت نگاهم می کرد. حس می کردم دارد نقشه می کشد، ولی اصلا نمی دانستم چه فکری در سرش می پروراند، چون مطمئنم در این موقع بود که اولین بار این فکر به سرش زد. در نگاهش، حالت زیرکانه ای می دیدم و می دانستم فکری در سر دارد، ولی واقعا نمی توانستم حدس بزنم، حتی با شناختی که ازش داشتم، نمی توانست تا اینجا پیش برود.
مرخصی ام داشت تمام می شد. من یک شب دیگر در مبل درمانگاه آنتوان گذراندم و هیچ به عقلم نرسید که مادرم با آن نگاه عجیبش، چی در سرش می گذرد. صبح برای خداحافظی کنار مامان رفتم. در حالی که شاید برای همیشه می رفتم، می خواستم حتما چهره یک مرد را از خودم به جای بگذارم تا یک پسر را. گفتم: «خب، خداحافظ». گونه اش را بوسیدم. گفت: «راستی اصلا نگران من نباش. من یک اسب پیرم. تا اینجا دوام آورده ام. بازهم دوام می آورم.» رفتم به طرف در. با لبخند به هم خیره شدیم. حالا کاملا آرام بودم. چیزی از او در وجودم رخنه کرده و برای همیشه ماند.
اولین نامه هایش کمی بعد از ورود به انگلستان به دستم رسید. آنها را تا سه سال و شش ماه بعد از سوئیس بی تاریخ، خارج از زمان، همه جا برایم می فرستاد. مادرم در نامه هایش شاهکارهای من را توصیف می کرد. برایم نوشت: «فرزند پرافتخار و بسیارعزیزم»، حتی یک بار برایم نوشت: «تمام نیس به تو می بالد. رادیو لندن برایمان از آتش شعله وری که بر آلمان می اندازی صحبت می کند، اما خوب می کنند، اسمت را نمی آورند. این مساله می تواند من را به دردسر بیندازد.» در ذهن پیرزن هتل آپارتمان مرمون، نام من در هر اطلاعیه جنگ شنیده می شد.

کم کم نامه های مادرم کوتاه تر می شد. با عجله و با مداد خط خطی شده بودند و چهار یا پنج تایی با هم به دستم می رسید. حالش خوب بود. کلمات محبت آمیز و اطمینان بخش را بارها و بارها می خواندم.
مدتی بعد، از ناشری انگلیسی تلگرافی دریافت کردم که من را از تصمیمش برای ترجمه و چاپ «تربیت اروپایی» در کوتاه ترین زمان ممکن آگاه می کرد. با عجله خبر را برای مادرم تگراف زدم و با بی صبری منتظر عکس العملش بودم. بعد از انتشار رمانم در انگلیس تقریبا مشهور شده بودم. هر بار که از ماموریت برمی گشتم، بریده روزنامه ها را می دیدم و آژانس های خبری، خبرنگار هایی را می فرستادند تا هنگام خارج شدن از هواپیما ازم عکس بگیرند. اما از مادرم خبری نبود، فهمیدم تا زمانی که فرانسه در اشغال بود، آنچه از من انتظار داشته، جنگ بود، نه ادبیات.
اما اینجا باید داستان را قطع کنم. ادامه دادن برایم سخت است. هرچه سریع تر، این چند کلمه را اضافه می کنم تا همه چیز تمام شود. سرانجام دنیا مال ما شد. جنگ تمام شد و من به خانه برگشتم. در هتل آپارتمان مرمون که جیپ را نگه داشتم، هیچ کس برای استقبالم نبود. به طور مبهمی درباره مادرم حرف هایی شنیده بودند، اما نمی شناختندش.
ساعت ها وقت صرف کردم تا حقیقت را دریابم. مادرم سه سال و نیم پیش، چند ماه از برگشتنم به انگلستان مرده بود. در آخرین روزهای پیش از مرگش حدود 250 نامه نوشته بود و آنها را به دست دوستش در سوئیس رسانده بود. من نمی بایست می دانستم. نامه ها قرار بود مرتب برایم فرستاده شود.
بی شک این همان چیزی بود که در درمانگاه آنتوان که برای آخرین بار به ملاقاتش رفتم و آن نگاه حیله گر را دیدم، با عشق برنامه ریزی کرده بود. آن اسب پیر، خوب از پس خودش برآمده بود.
رومن گاری (8 مه 1914-2 دسامبر 1980) نویسنده، فیلم نامه نویس، کارگردان، خلبان در جنگ جهانی دوم و دیپلمات فرانسوی بود. رومن گاری با نام اصلی رومن کاتسف (Roman Kacew) در 8 مه 1914 در شهر ویلنا، واقع در لیتوانی، در خانواده ای یهودی به دنیا آمد. پدرش، کمی بعد در 1925 خانواده را رها کرد، از این هنگام او با مادرش، نینا اوزینسکی، زندگی می کرد. در سال 1928، رومن چهارده ساله به همراه مادرش به شهر نیس در کشور فرانسه رفتند. رومن خاطرات نخستین سال های زندگی در فرانسه را در کتاب «وعدهٔ سپیده دم»، نوشته است.
او در فرانسه به تحصیل حقوق پرداخت، در ضمن او در «سالون-دو-پروونس» و در یک پایگاه هوایی، خلبانی در نیروی هوایی فرانسه را آموخت. پس از اشغال فرانسه توسط نازی ها در جنگ جهانی دوم، او به انگلستان گریخت و تحت رهبری شارل دوگل به «نیروهای آزاد فرانسه» پیوست و در اروپا و آفریقای شمالی جنگید و نگارش نخستین رمانش، تحصیلات اروپایی را مادامی که در ارتش بود شروع کرد. او در سال 1945، در فرانسه جایزهٔ منتقدین را دریافت کرد و همچنین به دلیل خدماتش در ارتش موفق به اخذ جوایز متعددی از ارتش شد.

پس از جنگ، رومن به عنوان دیپلمات در شهرهای مختلف کار کرد. همچنین به عنوان سخنگوی هئیت نمایندگان فرانسوی سازمان ملل ابتدا در نیویورک و سپس در لندن به فعالیت پرداخت. پس از اقامت در نیویورک به دلیل خستگی به مدت سه ماه کار را رها کرد و در سال 1956 به نوشتن رمان «ریشه های بهشتی» پرداخت. این داستان نخستین رمان وی بود که برندهٔ جایزهٔ گنکور شد.
طی این سال ها وی دو بار ازدواج کرد. نخستین همسرش نویسنده ای انگلیسی به نام لزلی بلانش بود. در سال 1963 از وی جدا شد و با هنرپیشه ایی به نام جین سیبرگ، ازدواج کرد و مدت 7 سال با او زندگی کرد. رومن زندگیش با سیبرگ را در کتابی به نام سگ سفید، به رشته تحریر درآورده است. حاصل این زندگی مشترک پسری به نام دیه گو بود که مدتی را در اسپانیا با زن مدیری زندگی می کرد. زندگی پسرش و این خانم الگوی رومن برای نقش های مومو و مادموازل رزا در رمان «زندگی در پیش رو» شد.

رومن در دوران زندگی سیاسی اش حدود 12 رمان نوشت. به همین دلیل بسیاری از کارهایش را با نام مستعار می نوشت. نام هایی مانند: Fosco Sinibaldi, Shatan Bogat , Emile Ajar. مادامی که با نام مستعار امیل آجار به نویسندگی می پرداخت، تحت نامی به عنوان رومن گاری نیز داستان می نوشت.
گری فرم امری فعلی با معنای «به دنیا آمدن» در زبان روسی است. به همین دلیل رومن مدل آمریکایی شدهٔ این فعل را به عنوان نام مستعار خود انتخاب کرد. البته این انتخاب تا حدودی به دلیل قهرمان رومن، گری کوپر بود.
وی دومین جایزهٔ گنکور را با نام امیلی آجر به دلیل نوشتن رمان «زندگی در پیش رو» به دست آورد. وی تنها نویسنده ای است که دو مرتبه موفق به اخذ این جایزه شده است. این جایزه تنها یک بار به هر نویسنده تعلق می گیرد ولی به دلیل اینکه وی این رمان را با نام مستعار نوشته بود، برای دومین بار توانست این جایزه را دریافت کند، رومن بعدها در کتابی به نام «زندگی و مرگ امیلی آجار»، حقیقت را فاش کرد.
رومن گری در 2 دسامبر 1980 بعد از مرگ همسرش در سال 1979 با شلیک گلوله ای به زندگی خود خاتمه داد. وی در یادداشتی که از خود به جای گذاشته اینطور نوشته است «… دلیل این کار مرا باید در زندگینامه ام -«شب آرام خواهد بود» – بیابید.»، در این کتاب او گفته است: «به خاطر همسرم نبود، دیگر کاری نداشتم.»
خیلی وقت بود دیگه کاری نداشتم...