
اما برعکس شیوانا یک لحظه از کار و تلاش دست برنمیداشت. حتی وقتی به استراحتگاه میرسیدند سراغ کاروانسالار میرفت و به او و دیگران در تعمیر وسایل آسیبدیده و تامین وسایل مورد نیاز مسافران و فراهم ساختن غذای اسبها و حیوانات همراه کاروان کمک میکرد. صبح زود نیز از جا برمیخاست و ضمن نظافت شخصی و تمیز کردن لباسها و وسایل به قدم زدن میپرداخت و اگر کاری روی زمین مانده بود آن را انجام میداد.
آن گروه جوان تا نزدیک ظهر میخوابیدند و موقع حرکت هم به زحمت خود را جمع و جور میکردند و به راه میافتادند. چند روز که از سفر گذشت یکی از این جوانان راحتطلب با تعجب به شیوانا نگریست و گفت: "شما این همه طاقت و توان را از کجا میآورید که یک لحظه هم استراحت نمیکنید و دایم به کاری مشغول میشوید. چطور این گونه زندگی کردن را طاقت میآورید؟!"
شیوانا با تعجب به جوان خیره شد و پاسخ داد:
اتفاقا سوال من هم این است که شما چگونه با این همه استراحت و راحتی و بیکاری کنار میآیید و چطور این شکل زندگی را طاقت میآورید؟! من اینگونه زندگی میکنم چون روش درست زندگی همین است. شما چگونه خلاف جریان زندگی زیستن را طاقت میآورید!؟
حکایت جوونا شده حکایت خود من که رفته بودم مسافرت،عین همینا همش جنازه بودم...
کار زندگی است(کورش کبیر)
خوب آدم میره مسافرت که استراحت کنه.
با really manمنم موافقم ولی تو مسافرت نه مواقع دیگه