
یکی را دوست دارم، ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید، بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
به برگ گل نوشتم من، تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را، به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب، سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو، تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس، ز ابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند.
ساراجان
شعر دلنشینیه . ممنون
بروز ندادن عشق و علاقه ،کار درستی نیست و میتونه ناشی از عدم اعتماد به نفس باشه . عشق باید در موقع مناسب مطرح بشه .
سارا جان ، خیلی کم نسبت به کامنت ها عکس العمل نشون میدی !!
البته قصد وارد کردن اشکال و یا قصد جسارت ندارم فقط برام سئوال بود ، همین . آرزوی موفقیت برات دارم
سلام سعید جان
مرسی بخاطر تمام کامنت هایی که لطف می کنین و میزارین.
از پیشنهادتون ممنونم.. فقط تایمم خیلی کمه و فرصت جواب دادن به ندرت پیش میاد.
سارای عزیز،
در بیشتر نقاط دنیا، وجود عشق باعث پیشرفته چون به هم دروغ نمی گن و برای عشق ارزش قائلند. اما بنظر من، اینجا با این تفسیر و تعبیری که از عشق می شه و این عشقهای مادی، دنیایی و چند روزه، بهتره که عشق مادی رو فراموش کنی و به دنبال عشق معنوی باشی! اگه بتونی چنین کنی، اونوقت وجودت لبریز از عشقی می شه که دوری،بی توجهی، خیانت، و دلشکستگی توش نیست. اونوقت هر آیتی از معبود و معشوق رو که ببینی قلبت تند میزنه، خون توی رگهات داغ می شه، مست می شی و به معشوقت نزدیکتر می شی! و به هر آیتی از او عشق می ورزی.
دوستت دارم
شیرین عزیز
کاملا" حق با شماست، ولی ما باید مثل بزرگان سفرمون رو از خلق به حق آغاز کنیم و اونوقت اگه موفق بودیم، می تونیم به همراه حق از حق به سوی خلق بازگردیم..
فکر کنم تنها راهیه که جواب داده 
با شیرین عزیز موافقم.
ممنون ساراجان، زیبا بود.
نگاهم نکن
به برگ گل ننویس
به مهتاب نگو
بیا به خودم بگو
جالب بود really man عزیز.. بیا به خودم بگو..
اگه مستقیم میرفت به خودش میگفت شاید زودتر نتیجه میداد..شایدم اصلا نتیجه نمیداد.. شایدم از این میترسید که اصلا نتیجه نده که رفته روی برگ گل نوشته یا به مهتاب گفته..
__-
سخن با من نمیگوئی
الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم
شکوهی بی همزبانی را
استاد شهریار
مرسی سارا جان خیلی قشنگ بود
اين شعر براي من نوستالوژيه. البته نوستالوژي اي كه هنوز زندست...
كسي براي من هر شب اين شعر رو ميخوند كه دوستش داشتم و دارم و نميدونست! و چقدر دردناك بود براي من و دردش هنوزم از تنم بيرون نرفته!
سلام عزیزم من عاشق یک پسری شدم اونم یه نشونه هایی از عشقش به من نشون داده واسمون دعا کن