
آرزو
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از من میروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را !
هرکه عاشق میشه چشماش کم سو میشه!حدث بزنید چرا؟
شیرین جان
عالی بود . اما نظرم چیز دیگری است :
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
من که می دانم دلم افسانه نیست
گرچه پند عقل دوراندیش را مستانه نیست
دل که عاشق می شود ،دیوانه است
پس چرا گویند که عشق افسانه است
نه نمی خواهم که بینی تلخی برخوردهای سرد را
کی کند معشوق را عاشق ، تمنا درد را
نه نمی خواهم که تو تنها روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
تا ببینی قدر عشق و قدرت دیوانگی
تا نسازی عشق عقل پیمانه گی
متشکرم سعید عزیز
بابا ایول سعید جان
خیلی عالی بود البته متن شعر شیرین جونم خیلی خوب بود
آرزو دارم بفهمی درد را، تلخی برخوردهای سرد را...
خیلی زیباست. مرسی
به نظر شما بدترین کابوس برای یه عاشق چیه ؟؟؟
سلام بهونه ی من برای زندگی اره بازم من همون دیوونه ی همیشگی
تو از اول سلامت پاسخ بدرود به خود داشت...
____________________________________
قطار میرود،تو میروی،تمام ایستگاه میرود،من چقدر ساده ام که سال های در انتظار تو ،کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام... .........
____________________________________
ali buddddddddd........
اقا من عاشق این شعرم برام عشقم فرستاده بود وقتی خواستم ازش جدا بشم