
در یکی از استراحتگاهها زن جوان به همراه بانوی پیر به همراه زنان دیگری از کاروان برای چیدن علفهای گیاهی از کاروان فاصله گرفتند و شوهران آنها کنار شیوانا و شاگردانش در سایه نشستند و از دور مواظب آنها بودند.
در این هنگام زن جوان و زن پیر روی زمین نشستند و با ناراحتی به پاهای خود چسبیدند. یکی از شاگردان شیوانا به آن دو اشاره کرد و گفت:
آنجایی که آنها ایستادهاند پر از خارهای گزنده است و اگر این خارها در پای انسان فرو روند درد زیادی را به همراه دارند. به گمانم این خارها در پای آنها فرو رفته است.
مرد جوان بیخیال با خنده گفت:
بگذار عذاب بکشند تا دیگر هوس علفچینی به سرشان نزند!
مرد پیر در حالی که چهرهاش بسیار درهم شده بود و انگاری داشت درد میکشید از جا پرید و به سمت همسرش دوید و به کمک او رفت. مرد جوان هم با خنده دنبال او رفت تا به همسرش کمک کند.
شبهنگام موقع استراحت، شیوانا با شاگردانش کنار آتش نشسته بودند و راجع به وقایع روزانه صحبت میکردند. شیوانا در حین صحبت گفت:
متوجه شدید مرد پیر چقدر همسرش را دوست دارد؟! حتی بیشتر از مرد جوان!
یکی از شاگردان با تعجب گفت:
از کجا فهمیدید که عشق مرد پیر بیشتر از جوان بود؟! هر دو برای کمک نزد همسرانشان شتافتند؟
شیوانا تبسمی کرد و گفت:
از روی چهرهشان! مرد پیر وقتی متوجه شد به پای همسرش خار گزنده فرو رفته همان لحظه درد تمام وجودش را فراگرفت و چهرهاش در هم رفت و چنان از جا پرید انگار همزمان او هم به پایش خار فرو رفته است و همپای همسرش داشت زجر میکشید.
اما مرد جوان با وجودی که زن جوانش داشت عذاب میکشید با او هماحساس نبود و درد او را درک نمیکرد و میخندید و جملاتی میگفت تا خودش را توجیه کند و همسرش را سزاوار ناراحتی بداند.
عشق واقعی یعنی ناراحت شدن از درد محبوب و شاد شدن از شادی او.

عشق یعنی وقتی تو میری مسافرت منم نمازمو شکسته بخونم...
سوزان عزیز
عبارت خیلی زیبا و تعبیر بسیار قشنگی بود . 
ایول
تو مجله خونده بودم ولی بازم جالب بود
یکبار پیر مردی به من میگفت :
زنم وقتی جوان بود وخوش قیافه ،تنهایی که به خیابان میرفت یا یه کم دیر میکرد کمتر از الان که پیر وضعیف شده نگران میشدم.
چون الان اگه اتفاقی براش بیفته ممکن نتونه از خودش درست محافظت کته.
پس بنابراین عشق واقعی همچنان کمیاب تر شد...!
سوزان عزیزم، خیلی جمله زیبایی بود.
سلام..
سپاسگذارم
merc