Today Photo
تبلیغات در یک دوست

عصرگاهی

دست نوشته | عصرگاهی عصرهای تابستان یک جورهائی برای خودشان قشنگند. به نظر من عشق بازی نارنجی خورشید و آسمان را فقط می شود عصرهای تابستان دید. بهارها همه چیز لوس و فانتزی است، پائیز که برسد طلائی می شود، مست و عاشق و شوریده می شود، زمستان هم که هیچ… غروب های ناب آتشین فقط مال تابستان هاست.
 

امروز از آن غروب ها بود. آدم که کلید نداشته باشد باید یک ساعتی وقت کشی کند تا که اهل خانه برگردند. خیابان‏گردی را خوش ندارم. دلم میخواهد یکجا بنشینم و آدمها را تماشا کنم. جدول خیابان را، ماشین ها را، درخت ها را، خاک باغچه را، آب جوب را… دوست دارم من ساکن باشم و اینها دور و برم پخش باشند. بیایند، بروند، من بنشینم به تماشای زندگی آدمها… هرجا که شد، حتی در ایستگاه اتوبوس… امروز شانسم بیشتر بود. سر راهم یک پارک پیدا کردم. از همانها که دوست دارم. از همانها که درختهایشان بزرگند. میشود بغلشان کرد. میشود بهشان تکیه کرد. نه مثل این نهال های نازک پارک های نوساز که فقط ناز و نوازش میخواهند و بس.

پیش یک پیرمرد نشستم که کفشهایش را درآورده بود و چهارزانو نشسته بود! اصلا از همینش خوشم آمد. همین که خودش بود. حدس زدم از آنها باشد که هنوز ننشسته سر صحبت را با آدم باز می کند و یک عصر دونفری خیلی خوب با هم خواهیم داشت. یک ذره که گذشت و پیرمرد فقط پشت سر هم آه کشید، فهمیدم همه حسابهایم غلط بوده اند. فهمیدم باید غروب را تنهائی بگذرانم. این بود که رفتم روی یک نیمکت پشت به خورشید نشستم تا غروب را ببینم. نه غروب را… نقش نارنجی و سرخ و اُخرائی روی درختها را… روی سوزنهای کاج…

یک جای ساکت که باشد و یک خورشید در حال غروب و چهارتا درخت، بس است که من را یاد خودم بیندازد. یاد عشق بیندازد. یاد خدا بیندازد. بنشینم به ناز و نیاز و عشق بازی با خدا… به نگاه کردن توی چشمهایش و اشک ریختن… تعارف که نداریم. دلم خیلی گرفته بود. آدمهای تنها همیشه دلشان می­گیرد. بعضی روزها بیشتر… کشنده تر… دردناک تر… امروز از آن روزها بود.

دستم را گرفت. اشکهایم را پاک کرد و قول داد که نگذارد از یادم برود. انقدر نگاهم کرد که چشمه چشمهایم خشکید. بعد باران گرفت. نم باران روی صورتم نشست. نگاه که کردم یک تکه ابر اندازه دو وجب بچه ها، بالای سرم بود و مابقی آسمان صاف صاف… من سرمست، بقیه مردم آرام آرام. هیچکس باران را ندید. هیچکس سرش را بلند نکرده بود که آسمان را نگاه کند. انگاری همان دو قطره بود فقط. سهم من بود فقط…

فتاده سفره انعامش آنچنان به زمین

که منهم از سر این سفره بهره مند شدم

. . . . . . .

عصر معرکه ای داشتم امروز.

اشتراک ایمیل های شبانه
آبونه 1دوست بشین
تا لیست آخرین مطالب سایت هر شب براتون ایمیل بشه
 
این صفحه رو
 
نام شما :
ايميل شما :
ايميل گيرنده :
 
  يه کپي هم به ايميل خودتون بياد



 
برای دوستانت بفرست
توئیتش کن تو فیسبوک شیر کن برای فرند فید بفرست به تامبلر بفرست چاپش کن
 
 
امتیاز بدین
لطفا برای تشخیص مطالب بهتر ، به این مطلب امتیاز بده
 
 
 
نظر های داده شده
تا این لحظه 3 نظر برای این مطلب ثبت شده. شما هم اینجا نظرت رو برامون بنویس
 
پری ماه
1389.06.10 - 23:30

زیبا بود من هم به این چیزهای ناب فکر میکنم

nasi
1389.06.11 - 07:56

همه گلهای دنیا به تو

زری
1389.06.13 - 09:39

دلم از نام خزان می لرزد، زانکه من زاده تابستانم

شعر من آتش پنهان من است، روز و شب شعله کشد در جانم...

فوق العاده زیبا بود. ممنون

 
نظر بدین
ممنون که لطف میکنی و با نوشتن نظرت دلگرممون میکنی
 
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :



 

امن ترین و زلزله خیزترین نقاط تهران
امن ترین و زلزله خیزترین نقاط تهران
بر اساس اطلاعات ارایه شده از سوی مرکز اطلاعات جغرافیایی شهر تهران و بر اساس نقشه مکان یابی بلند مرتبه‌‌سازی، محله قدیم تهران موسوم به ارگ قدیم امن‌ترین ناحیه از نظر وجود گلسهای زلزله می‌باشد.

زود قضاوت نکن
زود قضاوت نکن
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد...
 
 
مطالب مشابه جدیدتر
 
 
مطالب مشابه قدیمی تر
 
 
 
امکانات
 
 
 
 
مطالب
 
 
 
شما هم میتونی اینجا کلیک کنی ، فرم همکاری رو پر کنی و یکی از تهیه کننده های یک دوست باشی !
© 2008-2010 1Doost dot com. All rights reserved.
منوی اصلی
آمار
افراد حاضر :
66
بازدید صفحه :
456
بازدید امروز :
43324
بازدید دیروز :
43604
بازدید کل :
17777578
تا هر شب مطالب سایت براتون ایمیل بشه
Valid XHTML 1.0 Strict
[Valid RSS]
 
نصب نوار ابزار يک دوست
تبلیغات در یک دوست
حراج MP3 پلیر طرح Ipod shuffle
در گوگل محبوب میکنم
جهت حمایت از ما بر روی 1+ کلیک کنید