
موهای صاف مشکی دارد. آرایشش تند است. پسرخالهام گفته این آرایش غلط انداز است، جوابش را داده که نظر کسی برایش مهم نیست. بیشباهت به خیلی از آدمها، بیاندازه مهربان است. بیشباهت به من، چیزی نمینویسد، زندگیاش تمامن واقعیست، مجازی ندارد.
هنوز ایمیلش همان است که من هشت سال پیش برایش ساختم. جیمیل ندارد. یاهو همیشه کارش را راه انداخته، بیشتر از این لازم ندارد. زندگی مخفیانه با اسمهای مستعار ندارد. پسوردش را من دارم. دو بار پسورد عوض کرده، هر دفعه یک عدد اضافه کرده به قبلی، عدد اضافه شده را هم من دارم. ساده است. بهنوش به معنی واقعی ساده، ساده است.
میشود دستش انداخت. ولی ردخور ندارد، هربار جای این که بخندی حالت از خودت به هم میخورد. بهنوش را دست بیاندازی خودت خراب میشوی. خودت میگندی. ادبیات انگلیسی خوانده، تمام کرده، رها کرده. میگوید تا اینجاش خوب بود اما از ادامهاش خوشش نمیآید.
زندگیاش نظم ندارد. چهارده سال است که پیانو میزند. پنج سال است ویلون میزند. همه میگفتند هیچ کاری را اینطوری نمیشود پیش برد. اتاقش فاجعه است. توی همان فاجعه زندگی را پیش برده. پیشتر از ما سه تای دیگر. صدای ساز میدهد. دستهاش همیشه روی پاش دارد پیانو میزند. عصبیام میکند. دستش را میگیرم که نزن. باز میزند.
بهنوش تمام تابستانهای من است. بچه بود با هم شنا میکردیم. استخر داشتیم. بابای ما خیلی به ما سخت میگرفت، زندگی ما خیلی بد بود ولی به جاش استخر داشتیم. تابستانها مثل زغال بودیم. سرشانههامان همیشه داشت پوست میانداخت. از روشنی صبح تا تاریکی شب توی آب بودیم. کل تیر و مرداد و شهریور.
باهاش میتوانم بچگی را مرور کنم. دوست ندارم مرور کنم. اما اگر روزی خواسته باشم، تنها کسی که میداند چی گذشت بهنوش است. تنها کسی که نباید بهش ثابت کرد، نباید برایش جمله ساخت و فقط یک یادت هست برایش کافیست، بهنوش است.
با من فرق میکند. زیاد. بلند میخندد. کلن آدم بلندی است. زندگیاش دیده میشود. یک نقطهی ثابت گوشهی اتاقش نیست. توی هال است. روی پلههاست. با مامان دعوا میکند. توی آشپزخانه است. دم در است. محکم دست میدهد. نجات غریق است. کلی برایش توی آب مردهام تا نجات غریق شده. اما کارتش را معلوم نیست کجا انداخته. فعلن برای ما نجاتغریق است. برای بقیه نیست.کلن برای بقیه نیست. برای خودش است.
آشپزی دوست دارد. همیشه یک عالم مجلهی آشپزی تو فاجعهی اتاقش ریخته. از لابلای همانها گاهی برای ما غذاهای شور میپزد. گاهی تند. اما بیمزه هیچوقت. من این یک سال را نمیدانم ولی تا پارسال شبها تا دیر وقت بیرون بود. بابا میرفت دم در مینشست تا بیاید. بابا یکجور عشق به بهنوش دارد. خیلی داد زدهاند سر هم. اما هم را دوست دارند. گاهی ما ترک بابا میکردیم. با مامان میرفتیم. اما بهنوش همیشه میماند.
بابای من تنهاست. خواهر و برادر ندارد. چند تا فامیل ناتنی دارد که توی تهران و تبریز پخشاند. مشهد هیچکس را ندارد. بابا جراح است. متخصص ریه است. گفتن ندارد که سیگاریست. با چهل سال سابقهی درخشان وینستون قرمز. بابا برعکس است. مقابل است. روبروست. گاهی روبهروی خودش حتی. میتوانست جای خواهر و برادر دوستهای همکار داشته باشد. ندارد.
با همه یکجوری یکجایی بحثش شده. جمعهها را ترجیح و دستور میداد بنشینیم خانه کتاب بخوانیم. ما نمیخواندیم. او میخواند. با سواد بود. توی کنگرهها دوستهای بیشتری از دست میداد. توی اتاقعمل سر کمکها داد میکشید. پر از دافعه بود. یک عده دوست داشت که با آنها مشروب میخورد. آنها پیر شدند و دندانهای مشروب خوریشان ریخت. بابا تنهاتر شد. حالا پارازیت که میاندازند، وی او ای اش که قطع میشود، دیگر هیچچیز ندارد. با استکان چاییاش مینشیند به صفحهی خالی تلویزیون نگاه میکند. این خیلی درد داشت نوشتنش. ماها را اذیت کرده. حق داریم اگر دوستش نداشته باشیم. اما داریم. دست کی است؟
دست خودمان که نیست. این سال آخر میدیدمش که میرود از ده تا دوازده مینشیند دم در. منتظر بهنوش. فقط روی بهنوشاش پارازیت نیافتاده بود. که افتاد.
بهنوش آمده اینجا ویزاش را بگیرد. مامان زنگ زده، که بهنوش نشنود... یک حرفی میزنم، بهنوش نشنود... بابات نشسته گوشهی هال گریه میکند. بعد مامان خودش گریه میکند. برای بابام. برای بابام گریه میکند. شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند. که بابام برای بهنوش گریه کند. که اصلن بابام گریه کند. تصویرش دیوانهام میکند. تصویر خانهای که از بهنوش خالیست، با غذاهای کم مزه، با صداهای آرام، با اتاقهای تمیز. با بابای بینهایت تنها، پشت تلویزیون بیتصویر، پشت دری که بهنوشش برنمیگردد.
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش... کاش نمیرفت، من تجربه داشتم رفتن خیلی دردناکه...
گاهی رفتن نیازه سارا جان...................
اگه نری خیلی چیزا رو متوجه نمیشی
ما که واسه موندن خلق نشدیم پس باید تمرین رفتن کرد
و چه تمرین تلخیست رفتن و همیشه رفتن..........
>>نمیتونی یادش نباشی به این اسونی...<<
یاده بابام افتادم که هر بار زنگ میزنه بهم صداش بغض داره و میگه..."این هفته یه سر میای پیشمون...؟
و من که هر بار میگم..."نمیشه بابایی...مرخصی نمیدن...
و اون که دوباره با بغض فقط میگه" بهم زنگ بزن...
دلم براش تنگ شده، میرم بهش زنگ بزنم...
سفری را که میروی
در خیال رفته ام سالهای سال !
برایم نامه ای بنویس
همه چیز راه چون رویای من زیباست ؟!