
خم شدم و با دقت نگاه کردم. یک روباه گیر کرده بود لای خارها. خیلی بد بود شرایط. احتمالاً دنبال خرگوش گذارش به آنجا افتاده بود. از پشت سرم هم صدای خش خش شنیدم. یک بچه روباه ترسیده هم پشت درخت قایم شدهبود. جایم را عوض کردم که بین مادر و بچهاش نباشم. فکر کردم لابد اینجوری احساس امنیت بیشتری میکنند
کمی نشستم. بعد موزیک گذاشتم. با هم کمی موسیقی کولیها را گوش کردیم. کمی نزدیکتر شدم. دندانهایش را نشان داد. برایش حرف زدم. آواز خواندم. برایش قصه یک خرگوش و روباه را تعریف کردم که با هم دوست شدهبودند. نتیجه اخلاقی هم گرفتم از داستان. بعد کمی دیگر نزدیک شدم. دندانهایش را نشانم داد. با غیظ کمتر
کمی دیگر حرف زدم. برایش از وضعیت شکار روباه در انگلستان گفتم. کمی پشت سر انگلیسا با آن چشای چپشان بد گفتیم. بچهاش از پشت درخت بیرون آمد. مادر تشرش زد. بچه برگشت سر جایش. کمی دیگر موسیقی گوش کردیم. از شرایط آب و هوا و گلوبال وارمینگ گفتیم. درد و دل کردیم. نزدیکش شدم. دیگر دندان نشانم نداد
نیم ساعت دیگر طول کشید تا اجازه دهد دستم را نزدیک ببرم. خلاصه بعد از یک ساعت و چهل و پنج دقیقه، توانستم آزادش کنم. خوشبختانه زخم کاری برنداشته بود. دوید طرف بچهاش. به بچه که رسید و خیالش راحت شد، برگشت به من نگاه کرد. داشت تشکر میکرد. میشد نگاهش را خواند. بعد با بچهاش رفتند. چند قدم که دور شدند، دوید آمد طرف من. راستش ترسیدم. آمد آرام دستش را گذاشت روی زانوی من و نوازش کرد. دوباره دوید و رفت ...
واقعا مهربونی حتی خشن ترین موجودات رو هم نرم میکنه به قول حافظ:
عجب علمیست علم هیئت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
جاااااانم!
پس بذارید براتون داستان واقعی پدربزرگمو تعریف کنم:
خونه ی پدربزرگ من تو رامسره.در کنار خونه ی اون ها یه رود خونه ی کوچیک جریان داره.سال ها پیش یک روز که پدربزرگم داشته درانتهای حیاطشون قدم میزده صدای ناله ی یه گربه و چنندتا بچه گربه رومیشنوه.می ایسته و بادقت نگاه میکنه و میبینه که یه نفر چندتا بچه گربه رو انداخته تویه کیسه،درشومحکم بسته و اونو انداخته تو رودخونه اما بچه گربه ها آورده بودن این بوده که کیسه به یکی از شاخه های خشک درخت کنار رودخونه گیر کرده و موقتا از حرکت ایستاده.فورا میره کیسه رو برمیداره میاره بیرون و درش رو باز میکنه.
اون روز مادر بچه گربه ها با خوشحالی بچه هاشو برمیداره و میره اما...
تا بیشتر از یک ماه پدربزرگ من به خاطرجمع کردن موش های کشته شده ای که هر روز صبح حداقل دوتا از طرف گربه ی مادر جلوی درگذاشته میشده شاکی بوده... .
سیاوش جان
مرسی ، عالی بود .
ما مواردی از این دست رو بارها و بارها ، چه در قالب متون اخلاقی و چه در قالب داستان های مشابه شنیدیم ، صحت اخلاق خوش ، کلام نیک و رفتار های محبت آمیز هم به لحاظ علمی و هم به لحاظ تجربی اثبات شده و نتیجه و آثارش مشاهده شده
اما هنوز درصدی بسیار کمی از مردم به آن توجه دارن ، برخورد مردم رو با هم رو توی جامعه ببینید . توی ادارات با ارباب رجوع ، حتی توی خیابون یا نحوه رانندگی های ما ، همه و همه از نشانه های اخلاق خوب بی بهره اند و یا حداقل کم بهره اند .
ما حداقل کاری که میتونیم بکنیم این که اصلاح را از خودمون شروع کنیم.
خیلی زیبا بود. ممنون