
یک شب از دست کسی باده ای خواهم خورد.
که مرا با خود تا آنسوی اسرار جهان خواهد برد
با من از "هست "به "بود"
با من از نور با تاریکی
از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی
دورتر شاید تا عمق فراموشی
راه خواهم پیمود.
کی از آن سرمستی خواهم رست؟
کی به همراهان خواهم پیوست؟
من ، امیدی را در خود،
بارور ساخته ام
تار و پودش را ،با عشق تو پرداخته ام
مثل تابیدن مهری دردل،
مثل جوشیدن شعری درجان،
مثل بالیدن عطری در گل،
جریان خواهم یافت.
مست از عشق تو،
از عمق فراموشی،
راه خواهم افتاد.
باز از ریشه به برگ
باز از "بود"به "هست"
باز از خاموشی تا فریاد.
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را به افلاک ببین!
گر مرا میجوئی،
سبزه ها را دریاب
بادرختان بنشین!
کی؟کجا؟-آه ،نمیدانم
ای کدامین ساقی
ای کدامین شب!
منتظر میمانم......
فریدون مشیری

یه روزی، یه جایی، یه کسی، ... منتظر می مانم...
زیبا بود. مرسی
(من اميدي را در خود باور ساخته ام )عالي بود