
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک میشد که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست. دیوانگی فریاد زد : دارم میام ،دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود قایم شود! و بعد هم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران شد اما از عشق خبری نبود. دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گل های رز فرو کرد. صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد ، دستهایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتهایش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت: حالا من باید چه کار کنم؟ چگونه میتوانم جبران کنم؟ عشق جواب داد:
مهم نیست دوست من ، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت یه خواهش دارم که از این به بعد یار من باشی. همیشه و همه جا همراهم باشی تا من راه را گم نکنم. و از آن روز به بعد تا همیشه عشق و دیوانگی همراه تمام آدمهای عاشق شدند و با یکدیگر به احساس تمام عاشق ها سرک میکشند
منبع : چهل ستون عشق
یه جایی خوندم که:
انسانها در عمق روح خویش برای دوست داشتن و عشق ورزیدن افریده شده اند این دیدگاه برای تمام انسانها صادق است پس عشق دیوانگی نیست بلکه اوج سلامتیست!!!
نمیدونم چقدر درسته ولی من هم عاشقم هم دیوونه, هم صادقم هم سالم. نمیشه همه این حواسو با هم داشته باشم؟
مرسی سارای خوبم
حرفی برای گفتن ندارم
ولی جالب بود
سارا ایرانی خوب
صحبت اولت درسته ولی نیاز به بحث داره .فرق آدم وفرشته هم توهمین عشق. اصلا دلیل خلقت انسان همین عشق که فرشته ها نداشتن.
اما اینکه عاشقی ونمیدونی این حواس با جمع میشن یه کم جای تعجبه.
مولوی میفرماید:
عاشقم بر قهروبر لطفش به جد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
و اما سخن آخر الهی ننه خیراز جوونیت ببینی.
عشق تو پشت جنون محو شده / هوشیاری است مگو سهو شده
rellay man عزیز
فرمایش شما کاملا درسته ولی به قول حضرت مولانا:
مزن سیلی چنانک گیج گردم
ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند
خمش تا درس گوید آن زبانی
که لا باشد به پیشش صد مهند
اگه نمیدونم چه جوری این حواسو با هم جمع کنم معنی اش این نیست که توانایی برقراری تعادل بین احساساتمو ندارم, نه, به این خاطره که نمیخوام حواس درونیم با همدیگه تضاد پیدا کنن.
راستی از دعای خیرت ممنونم.
سارای خوب
اتفاقا تعادل بین احساساتت وجود داره ومنظور منم این نبود که نمیدونی چه جوری حواستو جمع کنی.
فقط میخواستم یگم این متضاد ها با هم قابل جمع شدنه.
در برخورد با مسائل مختلف هر کدام جداگانه سر باز میکنه
آخر متن جالب بود
من خودم با چشمام دیدم که چطور همراه عشق کور شدم و دیونه شدم
هرکی که الان نظر من و می خونه ازش می خوام دعام کنه
دارم از قصه دق می کنم
عشقم ازم فرصت خواسته
بهش فرصت فکر کردن دادم
دعا کنین درست بشه
من عشق همراه با دیوونگی رو نمیخوام......