
بیمارستان و گریه و خانه و پرستار و سرم و درد و درد و درد…
حالا به هوش آمده. گرچه شکسته و ناتوان، اما همین هم برایشان غنیمت است.
گفته تمام این هفده ماه را هشیار بودم و می فهمیدم چه میگذرد اما کسی باورش نکرده.
رو به پدرش گفته نشان به آن نشان که شب عاشورای پارسال با آنکه دکتر قدغن کرده بود چیزی به من بدهید، تا چشم مادر را دور دیدی تلاش میکردی قاشقی شله زرد توی دهنم خالی کنی. میخواستم سرت داد بزنم و نمیشد.
به مادر گفته یک تکه پارچه گلدار قهوه ای را چارتا می کردی و کنار سرم می گذاشتی. لابد به تبرک. توی خواب و بیداری میخواستم بردارم و به صورتم بکشم اما نمیشد.
حتی یادم هست شب عروسی الناز را، که همه رفتید و من ماندم و پرستار. آرزو داشتم من هم بیایم و نمیشد.
و عجیب تر از همه به یاد داشته که برادرزاده اش بالای سرش بستنی میخورده و این هم دلش ضعف میرفته تا مزه اش کند.
زنده بوده وقتی همه فکر میکرده اند که مرده.
. . . . .
من میترسم مبادا ما هم برای خودمان زنده باشیم و یک جائی، یک جهانی در یک مرتبه ای بالاتر، باشد که آرزوهایمان را در آن نمی شنوند و به خیالشان ما مردگانیم…
برگرفته از وبلاگ مرحومه مغفوره
ما مردگانیم و زمین زندان ماست زندگی درد بی درمان ماست
مرسی
انسان روح است نه جسد
منم داستان های این مدلی زیاد خوندم ولی هیچ وقت کاملا باور نکردم که واقعیت داشته باشه.
روزی که تو آمدی به دنیا عریان/ همه خندان و تو بودی گریان
ای دوست کاری بکن که وقت رفتن /همه گریان و تو باشی خندان 
مسلما بیهوشی کامل نبوده است شوکه شده زبانش بند آمده نمیتوانسته است حرف بزند
ba aghaye Sabzevari movafegh nistam chon shock shodan ba in jour be koma raftan fargh darad.
آرزوهایمان را در آن نمی شنوند و به خیالشان ما مردگانیم.....
این ترسی که مطرح شد خیلی خیلی ترسناک بود!!!!!
حکایت آن فیلسوفی است که یک شب خواب دید پروانه است!! بعد که از خواب بیدار شد این سوال در ذهنش مطرح شد که اینک من انسانی هستم که خواب پروانه را دیده یا پروانه ای که رویای انسانی!!!!
واقعا مرز در عقل و جنون باریک است!!!! اندیشیدن به مسائل فلسفی از این دست ،هم شیرین و هم جنون آور است....
من که می ترسم
ghesmate akhare matn ke gofte bood shayad ma fekr mikonim zende im vali digarani hastand ke fekr mikonan ma mordim kheyli tekan
dahande bood