
راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
بنابراین پرسیدم: چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد! در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:
قانون کامیون حمل زباله
او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.
به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.
زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو.....
افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.
زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.
اینکه بزرگ منش باشی و با خطاهای دیگران با بزرگواری و گذشت و اغماض برخورد کنی فوق العاده است.....
ولی از تعبیر کامیون آشغال!!! هیچ خوشم نیامد...

به هر حال برخی تربیت درستی ندارند و یا به هزار و یک دلیل اعصاب و تحمل و ظرفیت کمتری دارند...اما این دلیل نمی شود ما آنها را با چنین تعبیر نازیبائی یاد کنیم


بسیار خوب بود عملا خیلی وقتها جواب میدهد متشکرم
خیلی آموزنده بود مخصوصا جمله ی آخر.
ممنون سارا جون موفق باشی

ای کاش همه اینقدر فرهنگ داشته باشند..........
خیلی خوب و آموزنده و جالب بود
ولی در یک نقد ادبی کوتاه : این مطلب که یک داستان کوتاه بود میتونست با پتانسیل موضوعی که داره بهتر نوشته بشه و از پیش بینی خواننده جلوگیری بکنه ، چونکه تم اصلی این داستان یک نکته است که عبارت است از : عصبیت مردم = ماشین آشغال = ریخت سرمون عصبانی نشیم . همین. اگه همین بار مطلب رو در کمترین کلمات بدون اینکه نه به ساختار قصه آسیب بخوره نه به پتانسیلش کافیه ، بار احساسی در داستان کوتاه برخلاف رمان بر دوش نویسنده و کلمات احساسی نیست بلکه در جان مطلب است .
جان مطلب این قصه به من درس داد.
بسیار عالی...
چشم ها را باید شست.. جور دیگر باید دید..