Today Photo
تبلیغات در یک دوست

بـهشت و جـهنم

حکایت و داستان | بـهشت و جـهنم فردی از پـروردگار درخواست نمـود تا به او بـهشت و جـهنم را نشان دهد خدا پـذیـرفت.
 

فردی از پـروردگار درخواست نمـود تا به او بـهشت و جـهنم را نشان دهد خدا پـذیـرفت.

او را وارد اتاقی نمود که جمـعی از مردم در اطراف یـک دیـگ بـزرگ غـذا نشسته بودند. همه گرسنه، ناامید و در عـذاب بودند.هرکدام قـاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوی آن ها بـود، بطوری که نمی توانستند قاشق را به دهانـشان برسانند!

عـذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بـهشت را به تو نشان می دهم.

او به اتـاق دیـگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند.

آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند، باآنکه همه چیزشان یکسان است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت:

خیلی ساده است، در اینجا آن ها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.

هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.

برگرفته از کتاب « غذای روح - آن لاندرز »

  برگرفته از برگرفته از کتاب « غذای روح - آن لاندرز »
اشتراک ایمیل های شبانه
آبونه 1دوست بشین
تا لیست آخرین مطالب سایت هر شب براتون ایمیل بشه
 
این صفحه رو
 
نام شما :
ايميل شما :
ايميل گيرنده :
 
  يه کپي هم به ايميل خودتون بياد



 
برای دوستانت بفرست
توئیتش کن تو فیسبوک شیر کن برای فرند فید بفرست به تامبلر بفرست چاپش کن
 
 
امتیاز بدین
لطفا برای تشخیص مطالب بهتر ، به این مطلب امتیاز بده
 
 
 
نظر های داده شده
تا این لحظه 11 نظر برای این مطلب ثبت شده. شما هم اینجا نظرت رو برامون بنویس
 
mojdeh
1389.04.09 - 23:06

khobe ke baraye taghvyate imane khodemun va jamee talash konim ya behtare begam agar imani harchand khofte hanuz hast baraye bidarish talash konim agarna nasle ayandeh haman gorohe naomidan ast.

سارا
1389.04.09 - 23:53

saeid
1389.04.10 - 00:26

سارام عزیز

خیلی عالی بود . مرسی .

حمید ممتاز
1389.04.10 - 08:06

سوزان
1389.04.10 - 09:10

مرسی سارا جون جالب بود.واقعا با ایمان همه چیز حله.

lida
1389.04.10 - 15:14

manouchehr
1389.04.10 - 15:38

فرهاد
1389.04.10 - 18:34

amozndh bod

sky
1389.04.12 - 13:13

ساراجون ممنون زیبا بود.

سارا
1389.04.16 - 16:55

شخصی را به جهنم می بردند. در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت.. .

محبوبه
1390.01.26 - 21:18

این مطلبو قبلا در قالب فیلم دیده بودم ولی اگه صدبار دیگه هم بشنوم یا ببینم میگم خدایا بزرگیتو شکر

 
نظر بدین
ممنون که لطف میکنی و با نوشتن نظرت دلگرممون میکنی
 
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :



 

روزی که امیرکبیر گریست
روزی که امیرکبیر گریست
سال 1264 قمرى، نخستین برنامه ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله کوبى مى کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى خواهند واکسن ...

ملاقات مرگ و زندگی
ملاقات مرگ و زندگی
عشق ملاقات مرگ و زندگی است، ملاقاتی در نقطه اوج. فقط در صورت شناخت عشق است که می توان به تجربه این ملاقات نایل آمد . در غیر اینصورت به دنیا می آیی، زندگی می کنی و می میری، ولی در حقیقت مهمترین تجربه زندگی را از دست داده ای.
 
 
مطالب مشابه جدیدتر
 
 
مطالب مشابه قدیمی تر
 
 
 
امکانات
 
 
 
 
مطالب
 
 
 
شما هم میتونی اینجا کلیک کنی ، فرم همکاری رو پر کنی و یکی از تهیه کننده های یک دوست باشی !
© 2008-2010 1Doost dot com. All rights reserved.
منوی اصلی
آمار
افراد حاضر :
72
بازدید صفحه :
1489
بازدید امروز :
13921
بازدید دیروز :
42968
بازدید کل :
17838235
تا هر شب مطالب سایت براتون ایمیل بشه
Valid XHTML 1.0 Strict
[Valid RSS]
 
نصب نوار ابزار يک دوست
تبلیغات در یک دوست
حراج MP3 پلیر طرح Ipod shuffle
در گوگل محبوب میکنم
جهت حمایت از ما بر روی 1+ کلیک کنید