
شبی مدهوش ومست بگذشتم از ویرانه ای
در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای
سربه مستی پیش رفتم تا کنار پنجره
صحنه ای دیدم که قلبم سوخت چون دیوانه ای
کودکی از سوز سرما به خود می پیچید
پیرمردی کور افتاده بود درگوشه ای
دختری مشغول عیش ونوش با بیگانه ای
مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای
چون که از عشق فارغ شد آن مرد پلید
قصد رفتن کرد با یک حالت جانانه ای
دست در جیب کرد واز آن همه پول درشت
داد به دختر چند سیه دانه ای
بر خود لعنت فرستادم که هر شب
مست وخراب روم سوی هر میخانه ای
که در این ظلمت سرای میفروشد دختری
عصمتش را بهر نان در خانه ای
خیلی دردآور بود...
لعنت بر نامردان
لعنت به نامردا
واقعیت فقر همیشه دردناک است.
جالب بود
تاسفانه این مطلب تنها یه داستان نیست که حقیقت محضه.
مطالبی که درج میکنید، عموماً خوبند اما این شعر چاپ شده بسیار مبتذل و پر از نقص بود. شایسته است که در انتخاب مطالب سختگیری کنید وگرنه به اعتبار مجله آنلاین شما لطمه خواهد خورد.
لعنت به هر چی نامرده!!!!!!!!!!!!!!
ولی مستی نامردی نیست عمو!!!!!
این خیلی نامردیه که ما ، این همه ادم ، این شعر رو بخونیم و فقط بگیم این نامردیه !!!!!! پس چه باید کرد ؟
خب نامردیه دیکه کاریش نمیشه کرد ، بگین نامردیه............!!!