
این تفسیر کل مقولۀ عشق را شامل می شود. ما در معاشقۀ جنسی جویای لذتی هستیم که به واسطۀ بدن فرد بیگانه ای حاصل می گردد. اما در معاشقه ای که از نزدیکی جنسی تهی است لذتی را جویانیم که از تخیل خودمان منتج می شود. ما کسی را که استمناء می کند قبیح می شماریم، اما اگر کمی دقیق تر نگاه کنیم آنگاه درمی یابیم که او تجلی منطقی و تمام عیار همان کسی است که عاشق نام دارد. تنها اوست که نه تظاهر می کند و نه خود را فریب می دهد.
رابطۀ بین دو روح که خود را به واسطۀ تجلیات نامشخص و متناقض گوناگون مانند کلمات و حرکات رایج نمایان می سازد به طرز حیرت آوری پیچیده و چندلایه است. ما حتا در لحظۀ آشنایی متقابل نیز هیچ چیز از یکدیگر نمی دانیم. دو انسان به هم می گویند (یا متقابلا اینچنین فکر و احساس می کنند) که: "من تو را دوست دارم"، اما هر یک از این دو در حاصل جمع انتزاعی کل دریافتهایی که حیات روح را تشکیل می دهد تصوری دیگر، حیاتی دیگر، چه بسا حتا رنگی دیگر، رایحه ای دیگر یا عطری دیگر را با این گفته منظور دارد.
من امروز چنان روشن می بینم که گویی وجود ندارم. فکرهایم به اسکلتی عریان می مانند ، خالی از تکه گوشتهای اوهام بیان. و این مشاهداتی که بر زبان می رانم و باز باطلشان میکنم بر هیچ اساسی، یا لااقل بر هیچ اساسی که در ردیفهای اول ضمیر خودآگاهم بتوان بازیافت استوار نیستند. چه بسا این مشاهدات محصول درد عشق آن کارمند ادارۀ بازرگانی بوده است ، چه بسا محصول جمله ای در یکی از داستانهای عاشقانه بوده که روزنامه هایمان از جراید خارجی استخراج کرده اند ، چه بسا هم محصول انزجار گمنامی بوده است که من آنرا همه جا حمل میکنم بدون آنکه مسبب این انزجار در بدن خود من بوده باشد ...
مفسر آثار ورژیل اشتباه کرده است: از قضا این فهمیدن است که بیش از هر چیز دیگر خسته مان میکند . زندگی یعنی فکر نکردن .
دوست داشتن، از کتاب ناآرامی، به قلم فرناندو پسوآ و ترجمۀ حسین منصوری
عالی

عشق زیباست و من این رو باور دارم

"از قضا این فهمیدن است که بیش از هر چیز خسته مان میکند...."
دقیقا همین طوره....
بینایی حزن آورترین حواس ماست...هر آنچه از دسترس ما به دور است،مایه اندوه ماست،ذهن اندیشه را آسان تر به چنگ می آورد،تا دست ما آنچه را دیده مان آرزو میکند.............
ما هرگز به کسی عشق نمی ورزیم. ما تنها به تصوری عشق می ورزیم که از کسی در سر داریم. ما تنها استنباط خود را و در نتیجه تنها خویشتن خویش را دوست داریم و بس.
دقیقا با این موافقم. ممنون از شما از انتخاب این مطالب زیبا و پر محتوا.
خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است،وبه هر که دوست تر می داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر است. ...دکتر علی شریعتی
اینکه ما خودمون را بیشتر دوست داریم همون اولین مفهومه "عشق " یا همون میل قلبی شدید ولی وقتی کم کم به دوست داشتن می رسیم دیگه اینطور نیست.. میبینید چقدر قشنگ گفته "بچشان"..منم فکر میکنم واقعا چشیدنیه ..
خانم آریا عزیز
ممنون از انتخاب این متن. به نظر من انچه در این متن ذکر شده تنها شامل چیزیه که به تصور عامه عشق محسوب میشه و با معنی عشق تفاوت اساسی داره.
شاید بشه این گونه عشق رو تقسیم بندی کرد که در کل به دو نوعه. عشق برای تکامل و عشق برای تعالی.
عشق برای تکامل عشقیه که عاشق در وجود معشوق به دنبال اون میگرده و اصولا وابسته به طرف مقابل و رفتارهاشه که از نقطه نظر روانشناسی به این صورت تعبیر میشه. کسی که کمبودهای شخصیتی خود رو در فرد دیگری جشتجو میکنه و میخواد به واسطه او خود رو کامل کنه که از اون به عنوان بیماری وابستگی ( ریشه اصلی بیماری اعتیاد) نیز یاد میشه. و اگر رفتارهای معشوق مطابق میلش نباشه شروع میکنه به ناله که من مورد بیمهری قرار گرفتم. برای مثال معشوقش رو میکشه چون به اون جواب رد داده و مدعی که عاشق او بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما عشق برای تعال عشقی که در خود عاشق نهفته است و بی هیچ چشمداشتی نثار معشوق میشه. در واقع این عشق تمرینی برای عاشق که از خود بگذره. و کسی که از خود بگذره در نهایت به جائی میرسه که.....
آنکس که ترا یافت جهان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی؟
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟
عشق ما معمولا تلفیقی از این دو عشقه و بسته به شخصیت عاشق میزان هر کدام متغیره. هرگز نمیشه همه عشقها رو به یک تصور نگریست.
البته یه استثنا هست. عشق زمینی که کامله و بدون هیچ چشمداشتی ابراز میشه: عشق مادر به فرزند
ببخشید درستش اینه:
انکس که ترا شناخت جان را چه کند.

خیلی متبحرانه داری پوچ گرائی لاابالی گری را رواج می دی البته فکر کردی فطرت انسانها مداند که سرچشمه عشقهای زمینی عشق الهی است چرا اشعار حافظ یا مولانا را نمی نویسید! البته می دانم که درج نمی کنی !
zz : 
