
دل به سبزینگی ات سپرده بودم
سبز بودی، سبز سبز تا خود پائیز
خزان که بر تن سایه گسترت تاخت،
به من پیراهنی بخشیدی رنگ رنگ
پیراهنی که خود به شوق عریان لمیدن به زیر سایه ات، از تن کنده بودم
سایه ای که پناهم بود زیر حرم تازیانه ی تموز
پیراهنم را پس دادی با گلخنده ای تلخ
پس دادی اما ندانستی تن نازکم تاب جوانه های نورسته را ندارد
کاش...
کاش هر دوم ماهی بودیم، مست عطر خنک آب
بی نیاز از سایه های بی دوام...
نوشین
 
به به به ،چه شعر قشنگی !!! 

پس شما خانم نوشین ،  شاعر هم بودید و ما نمیدونستیم .فقط میگم اگه میخواهید این شعر شما حذف نشه توی این قسمت ،این رنگ سبز را با یک رنگه دیگه یی ،مثل سیاه ،آبی ،،قرررررمززز ،یا زررررررددددد ، عوض کنید
،چون میدانید خب آنفولانزای خرکی آمده....کدخدا : بی سواد آنفوللانزای خوکی .... کدخدا : آره دخترم،مواظب سللا متی ت  باش ،حیفه نفله بشی  

 
چشم!
همین الآن تو دفترم نوشتم : دل به قرمزینگی ات سپرده بودم...
البته اگه فردا استقلالی ها چشمم رو در نیارن!!!!
سبزی آن مرا نیز شامل می شد.

ممنون قشنگ بود 