
نویسندهای موزیسین و نویسندهای امپرسیونیست

رومن رولان
موسیقیدان نویسنده و نویسنده صلح و آرامش
رومن رولان را در ایران با دو عنوان جانشیفته و ژان کریستف میشناسند. این نمایشنامهنویس، داستاننویس، مقالهنویس، کارشناس تاریخ هنر و اهل تصوف فرانسوی در 29 ژانویهی سال 1866 در شهر کوچک کلامسی بهدنیا آمد. خیابانی که او در آنجا ساکن بود، هماکنون به نام رومن رولان ثبت شده است. خاطرات کودکی رومن از کلامسی مربوط به طبیعت زیبا و گردش در باغها و تاکستانها میشود که بهشدت او را تحت تاثیر قرار داده و به حساسیت روح او دامن زد. او عاشق موسیقی بود و همین امر نیز او را به مسیری پیش راند که هم به تحصیل در رشتهی موسیقی روی آورد و هم نوای موسیقی را وارد دنیای خیالی داستانهایش به ویژه در داستان ژان کریستف کرد. شاید عشق به موسیقیاش را از مادرش که او نیز اهل موسیقی بود، به ارث برده بود.
رولان اولین نمایشنامهاش را در دبیرستان و به تقلید از پیر کورنی نوشت. در کودکی عاشق آثار نویسندگانی چون اسپینوزا و لئو تولستوی بود. در دورهی دبیرستان به اصرار مادرش به پاریس رفت و در مدرسهی عالی به فلسفه روی آورد. اما روح او با این رشته سنخیتی نداشت و خیلی زود به ایتالیا رفت و در رشتهی تاریخ هنر و موسیقی به تحصیل ادامه داد و در این رشته دکترای خود را گرفت. ایتالیا با آثار هنری، تابلوها و مجسمههای مختلف روح رولان را جلا داده و استعدادهای این نویسنده را شکوفا کرد. در همینجا بود که با همسر اول خود، کلویید برئال آشنا شد. این ازدواج پس از نه سال زندگی به جدایی انجامید و پس از آن زندگی مشترک مجدد را با ماری کوادچف آغاز کرد و تا آخر عمرش در کنارش ماند.
بتهوون الههی موسیقی رولان و رامبرانت نقاش مورد علاقهاش بود. به گوته و شکسپیر عشق میورزید. ذکر نام تله موش بر آغازین نوشتههای کتاب سفر درونی خود گویای این مطلب است که علاقهاش به آثار شکسپیر تا زمان وداع نیز به فراموشی سپرده نشد. موسیقی را آینهی بیپروای روح میدانست و دو مجموعهی موسیقیدانان دیروز و موسیقیدانان امروز، دو اثر برجستهاش در تاریخ موسیقی به شمار میروند.
رومن در نگارش زندگینامه چنان تبحر داشت که گویی روح فردی که وصفش میکند در او حلول میکند. زندگینامهی بتهوون، هندل، میکل آنژ، گاندی و لئو تولستوی از مهمترین آثار رولان است.
از وقایع مهم زندگی رومن رولان میتوان به ملاقاتش با ویکتور هوگو، ماکسیم گورکی و مهاتما گاندی اشاره کرد. او در سال 1910 موفق به دریافت نشان لژیون دونور، بالاترین مدال افتخار فرانسه شد و در سال 1913 جایزهی بزرگ آکادمی فرانسه را بهدست آورد. در سال1916 نیز جایزهی ادبی نوبل را به خاطر کتاب جان شیفته از آن خود کرد. در سال 1933 نیز موفق به دریافت مدال گوته شد اما این جایزه را از دولت نازی نپذیرفت.
رولان در سن 78 سالگی در 30 دسامبر 1944 چشم از جهان فروبست.
پزشک داستاننویس
یک نویسندهی امپرسیونیست
آنتوان چخوف در 29 ژانویهی 1860 در شهر تاگانروک در روسیه در خانوادهای فقیر اما معتقد به سنن و آداب، بهدنیا آمد. جد چخوف از رعیتهایی بود که با کار زیاد و صرفهجویی، آزادی خود و خانوادهاش را از اربابش خریده بود. پدر آنتوان مغازهی خواروبارفروشی کوچکی داشت که درآمد آن نمیتوانست هزینهی زندگی آنان را تامین کند. به همین دلیل آنتوان کوچک از همان آغاز زندگی با چهرهی فقر آشنا شد. با آنکه آنتوان در سختی و فشار زندگی میکرد اما با عزت نفسی که داشت کوچکترین گله و شکایتی نمیکرد و با کار و کوشش فراوان برای ادامهی تحصیل مبارزه میکرد. در 16سالگی و پس از پایان دبیرستان، به مسکو رفت.
او ضمن تحصیل در دانشکدهی پزشکی، همکاری با بعضی مجلههای فکاهی را شروع کرد و سال 1884 که دانشکده را به پایان رساند، نویسندهی نسبتا معروفی بود و از درآمد حاصل از نوشتن به خواهران و برادرانش کمک میکرد. آنتوان بر اثر فقر دوران کودکی و زحمات شبانهروزی دوران جوانی، در 24 سالگی مبتلا به بیماری سل شد که تا پایان عمر کوتاهش با او بود و بر اثر همین بیماری نیز جان خود را از دست داد.
یکی از خصوصیات بارز چخوف این است که شخصیتهای داستانهایش تخیلی نیستند، بلکه اغلب شخصیت افرادی هستند که متعلق به زمان آنتوان بودند. چخوف در اغلب داستانهایش با وجود سانسور شدید بهخاطر حکومت تزاری روسیه با ظرافت خاصی به صاحبان مقام با نیش قلم طعنه میزد. او در حاضر جوابی مهارت عجیبی داشت و هرگز از بزلهگویی و شوخی دست نمیکشید. در تقلید صدا و حرکات دیگران نیز استاد بود. روزی قیافهی خود را بهشکل یک گدای مفلس و مفلوک درآورد و عریضهای با انشای خود نوشت و به خانهی عمویش رفت. عمویش او را نشناخت. وقتی قرائت عریضه به پایان رسید، دلش بهحال او سوخت و صدقهای به او داد. این نخستین دستمزدی بود که چخوف از راه هنرپیشگی و نویسندگی بهدست آورد!
آنتوان چخوف عقیده داشت که شوخطبعی، مهمترین قریحه انسانی است و آن را درخشانترین استعداد انسانی میدانست. معتقد بود. اگر کسی پذیرای شوخی نباشد، بهدرد هیچ کاری نمیخورد و حتما اگر از عقل و دانش هم بهره فراوانی داشته باشد، بازهم بیفایده است.
آنتوان در سال 1901 با دختری به نام اولگا گیپز که هنرمند تئاتر بود، ازدواج کرد. همین امر سبب شد که او به نوشتن نمایشنامههای فراوانی روی بیاورد. اما کوششهای او حتی در زمینهی تئاتر هم هیچگاه او را از حرفهی پزشکی دور نساخت، زیرا او قبل از اینکه خود را یک نویسنده بخواند، پزشک میدانست؛ آنهم پزشکی با احساس مسئولیت. چخوف اغلب درآمدی که از راه نویسندگی بهدست میآورد را صرف معالجه بیماران روستایی میکرد.
به توصیهی پزشکان برای استراحت به آلمان رفت و در 22 ژوئن 1904 وارد بادن وایلر آلمان شد. همسرش اولگا همراه او بود و شب و روز از او مراقبت میکرد. روزی، وقتی همسرش اولگا یخ روی قلبش میگذاشت، چخوف به او گفت: «اولگا! چه فایده که روی این قلب خاکی یخ میگذاری؟» ضربان قلبش ضعیف و ضعیفتر شد و درحالی که روی تخت نیمخیز شده بود، آخرین کلماتش این بود: «دارم میمیرم!» و به ناگاه سرش پایین افتاد و درگذشت!
آنتوان چخوف در داستانهایش در چند مورد اشارههایی به ایران دوران قاجار، که همعصرش بود، دارد. او حتی داستانی دارد بهنام نشان شیر و خورشید که کاملا به ایران میپردازد و در داستان دیگری که به ملیتهای مختلف میپردازد بخشی را هم به ایرانیها اختصاص داده است و در آن به نکات طنزآمیزی از ایرانیها و ارتباطشان با روسها اشاره میکند.
لئون تولستوی ـ نویسندهی نامدار روسیه ـ دربارهی او گفته بود: «چخوف، نقاش بیمانندی است. آری بیمانند! نقاش بیمانند زندگی.»
از بهترین آثار آنتوان میتوان به گناهکار شـهر تـولدو و بانویی با سگ ملوس اشاره کرد.
منبع سایت هزار کتاب
راستش خیلی اهل کتاب نیستم یعنی از وقتی که وارد و آلوده دنیای مجازی شدم از همشون فاصله گرفتم. قبلش از رومن رولان خونده بودم و خیلی اسمش تو ذهنم خوب مونده ...