
بازنشسته بود. بازنشسته ی گمرک یا دخانیات؛ به فرهنگی جماعت که گچ خورده باشد و هندسه و علم الاشیاء درس داده باشد نمی خورد.
کله ی معوج و کم موی بزرگی داشت. سلمانی هم انگار پیدا نکرده بود یا دل ودماغ سلمانی رفتن نداشت. فر پشت موهایش بلند شده بود، آن قدر که رد شانه ی خیس صبح را هنوز یادگار داشت.
کت خاکستری رنگ ورو رفته ی ایرانی گشاد تنش بود، با ژاکت بافتنی سه دکمه ی سرمه ای زیرش. از همین چیزهایش معلوم بود بازنشسته ی گمرک است یا دخانیات.
شلوار خاکستری چرک داشت با کفش چرمی ته لاستیکی که از آخرین باری که واکس خورده بود، یکی دو زمستانی می گذشت.
سرش را گرفته بود پایین که رگه ی آفتاب چموش در رفته از لای برگ درخت، به چشم های تَنگ کرده اش نرسد. پای سیب ها را از زیر در پاره شده ی جعبه می کشید بیرون، کاغذ زیرشان را همچین با حوصله می کند، انگار چیزی زیرش قایم کرده باشند؛
شیرینی اش را خُرد می کرد، می ریخت کف زمین برای سه تا یاکریمی که آن طرف تر می پلکیدند و باور کرده بودند از یک بازنشسته ، آن وقت صبح کار زیادی برای شکارشان ساخته نیست.
نوک می زدند به خُرده های پای سیب و خوش شان بود.
گفتم: هرروز این جا با پرنده ها صفا می کنید؟ گفتم بلکه نگاهم کند....
نکرد....
حرف هم نزد حتی ....
پای سیبش را که خُرد کرد، گفت : نه، امروز تولد زنم بود. زنم زیاد می آمد.
برگرفته از وبلاگ لانگ شات
جالب و تاثربرانگیز
جالب بود