
ساعت 12برایت گل خریدم.
ساعت یک، روبان بستم دورش.
رفتم حمام. زود آمدم. گذاشتم موهایم خوب خشک شود تا دوباره سردرد نگیرم.
دو تا سنجاق گذاشتم برای روسری ام.
کرم هم توی اتاق بود، کنار عطر، زدم به صورتم.
بعد زنگ زدی گفتی نمی آیی ....
رفتم توی اتاق به گل هایی که برایت خریده بودم نگاه کردم.
به سنجاق ها نگاه کردم.
خنده ام گرفت.
تا ساعت 12 شب هم که گفتی زنگ می زنی، نزدی.
تا حالا منتظر بودم. مدام شعر زن، حمام،سنجاقک را زمزمه می کردم.
حالا یک چیزی می خواهم بگویم.
اول خداحافظی می کنم. چون خجالت می کشم.
خب، خداحافظ. من دیگر پول ندارم برایت گل بخرم.....
از داستان برف
از مجموعه سی امین حکایت سیتا
سلام
داستان قشنگی بود .
لطفا از این دست داستانهای کوتاه بیشتر ارسال کنید.
امتیاز 80 را دادم چون با داستان دیگری نتوانستم مقایسه کنم و به دلم مراجعه کردم .
من دوست دارم که غم مردم را بشنوم و با آنها همدردی کنم و اگر کاری از دستم بر بیاد انجام بدم.
ایمیل من را میبینید
خوشحال میشوم که دردهایتان را برای من ایمیل کنید .
سنگ صبور خوبی هستم
(البته به نظر خودم )
موفق باشید
خنده هایت با رفیقان ، غمت با من
قشنگ بود. مختصر ،مفید  و گویا .
ممنون
mer30